تبليغاتX
وقایع حیرت انگیز - شرح مطالب مندرج در صفحه اول

 

زاد توشه

بالا تنهء عریان

عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کمست

زنه و گیساش

میون ماه من تا ماه گردون

یا تبسم کن یا اخراج شو

طوطی شکر سخن

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو 

کار هر بز نیست خرمن کوفتن 

 

 

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

 

بگزارش مورخه ششم ژوئیه 2008 برابر با 16/4/87 «آسو شی یتد پرس» در ولایت « EAU CLAIRE» از توابع ایالت «میشگان» امریکا بمصداق داستان شیخ اجل<یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود>  پسری بنام « Brian "Young Gun" Krause » در صنعت «تف انداری» بر پدر خود غالب آمده است. پدر توانسته بود «تفی» را بمسافت 56 فوت و یک اینج (تفریبآ 17 متر) بیندازد و لی پسر بر او پیشی گرفته و توانسته «تفی» را بمسافت 56 فوت و 5/7 اینچ(هفت و نیم اینچ) بجلو بیندازد که مابهاالتفاوت آن 50/6 اینچ(شش و نیم اینچ) می باشد که در این ولایت مقام قهرمانی را کسب کرد. البته، جهان پهلوان در زمینه تف اندازی کس دیگری است و او می تواند تفی را بمسافت 93 فوت و 5/6 اینچ (شش و نیم اینچ) (حدود 28متر) بجلو پرتاب کند. در این مسابقه خانمی هم شرکت کرد که متآسفانه تفش فقط 43 فوت اینچ11 (تقرییآ 13 متر) بجلو پرتاب شد.

 

بی بی جان: ننه، اینا تف کردنا از کی یادگرفتن. تا اونجا که یادومه انول فردوسی بود که از زوبون «روسم فرخزاد» به «سردار» سعد وقاص گفت:<ای فلان فلان شده، اشتباه موکنی که به عجمسون حمله موکنی اما گوش نکرد و نتیجه اش ایی شد که 1400 ساله سیل خون جاری کرده و ادامه داره: <ز شیر شترخوردن و سوسمار*عرب را بجایی رسیداست کار—که تاج کیان را کند آرزو*تفوبرتو ای چرخ گردون تفو.> اما ننه، یگ تف ولو اینکه صد متر بره جلو خیلی مهند نیه. وقتی تفا را سر هم میکنی مهنده. مثلند، اگه هرکی هر روز یگ تفی بندازه بقدر یگ زرع. رو همرفته میشه 70 میلیون زرع. البتن، تف نبایس سر بالا باشه. اونا که مرتب تف سربالا انداختن تفشان «تلپی» افتاده توی ریش خودشان. تف بایس جهت داشته باشه. مثلند، اگه آدم از یک همساده ای خیلی خیلی بدش میایه، هر روز صحب رو بخنه همسادهء ظالم وایسه و یگ تفی بنداز. هوچ نفعی که نداشته باشه، دلش که خنک میره.

 

کار هر بز نیست خرمن کوفتن

 

آورده اند که در مورخهء هفتم ژوئن سال 2008 برابر با 19 خرداد سال 78، در یکی از سواحل بلد«Croatia»غربی بنام « Valalta  » مردی لخت مادر زاد بدریا در شدی تا همی آب بازی کند. چون آب  سواحل بحر آدریاتیک همچون برفآب باشدی، لذا «خصیه»(بروزن «دلمه») یا بیضهء این مرد در اثر برودت بسیار صغیر و حقیر شدی. در این هنگام مرد عریان بساحل در آمدی و روی یکی از صندلی های راحتی که کف آن از الصاق تخته های متوازی ساخته شده بودی، قرار گرفتی. خصیه او بعلت اصغر شدن از حالت اکبر بدرآمد و در نتیجه سبکبال از درز شکاف موجود فی مابین دو تخته درگذشتی و چه بسا که معلق شدی. لیکن پس از تابش خورشید عالمتاب تن و اندام مرد عریان و منجمله خصیه اش طبق قانون اتساعات فی علم ضاله«پیزیک»اندک اندک گرم شدی و خصیهء معلق درازتر و درشتر گشتی. حال مردک بیخبر از همه جا عزم برخاستن بنمودی لیکن بعلت گیر کردن خصیه بین شکاف دو تخته و کشیده شدن خصیه بضرب برخاستن، چنان دردی مرد عریان را بگرفتی که از هوش برفتی و به مریضخانه شهر ببردندی. و خدا نصیب نکناد بر آحاد ذکور ابوالبشر چنین درد و الم را. آمین یا رب العالمین.

در کتاب کلیله و دمنه چنین آمده است که نجاری بر «خشبه»( بلسان عرب) که در عجم (چوب یا الوار) نامندی، همچون کسی که بر چارپایی راکب شود بنشستی و خشبه را ببردی. در این هنگام، بوزینه ای شاهد این صحنه بودی و دیدی هربار که نجار مقداری چوب بردی، چوبکی هرمی شکل که بلسان عرب «وتد» و بزبان عجم «گوه» یا  اسکنه گویند بگذاشتی درون شکاف تا فراخ ماندی و دهانهء آن بهم نرسیدی و حرکت اره را مقدور ساختی. هر بار که نجار مقداری بریدی، بکمک گوه دیگری گوهء زبرین یا فوقانی را از جای بدر آوردی و به اره کاری ادامه دادی. در این اثنا بود که نجار برای قضای حاجت از تیر چوبین پایین خزیدی و برفتی ولی القرد یا بوزینه هوس کردی تا درودگری نماید. لیکن هذا القرد بگونه ای معکوس روی تیر جوبین بنشستی! در این حالت باژگونه، خصیهء آویزان او از ماتحت بدون تنبان بوزینه درست در میان شکاف تیر نیمه بریده واقع شدی. حال بوزینه احمق گوه را بکمک گوه ای جدید بسان نجار از جای بدر آوردی همانا و دهانه شکاف بهم برآمدی همانا و خصیهء میان دو شکاف بهم در آمدی همانا. خدا نصیب نکناد هیچ  تنا بوزینه ای را. فریادهای لاتحد و لاتحصی او سقف گنبد کبود را بخراشیدی. این حکایت بدان آوردم تا بدانی که در میان آدمیان هم بوزینه کاری بسیار باشد و بهمین جهت ضرب المثل های فراوان فراچنگ آمدی مانند: <<کار هر بز نیست خرمن کوفتن* گاو نر میخواهد و مرد کهن>>ولی وقتی در دیزی باز باشدی و گربه بیحیا و مغرور، بوزینه خصلتان تهی مغز دست  به رجز خوانی ها زنند که بسی دردناکترست از ماندن خصیه در شکاف خشبه:

 

هزار فوت و فن داره گوسبند چرانی*هواپیما نیه «طرطر» برانی

 

 

 

 

 

زاد توشه

 یوکا

در پی مطلبی جالب که بتواند  بی بی جان را بحرف وادارد بودم که عنوانی در روزنامه های انگلیسی زبان اینترنتی توجهم را جلب کرد. از عنوانش چنین بر می آمد که  در فروشگاهی واقع درفلوریدای امریکا سرقتی صورت گرفته و پلیس شهر از وقوع آن بشدت دچار«بهت و حیرت» شده است.بنا براین روی مطلب کلیک کردم، ولی بلافاصله با اخطار «مشترک گرامی دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد!» مواجه شدم و از این بابت احساس گناه و معصیت کردم، لاکن، «نفس اماره» به تبعیت از حقیقت «الانسان حریص بما منع»راغب شد تا ته و توی قضیه را در آورد، ولی هرچه بیشتر کلیک کردم، آن صفحه و صفحات مشابه کمتر باز شدند. بدین ترتیب دریافتم که قالب غربال بسیار نیرومند است و پیکان ترفند های کودکانه ما از زره این غربال در نگذرد. در حیرت شدم که بارالها چگونه برنامه نویس این غربال می تواند نشر لحظه بلحظه میلیون ها خبر را تشخیص بدهد و مانع قرائت آن شود. سر انجام باین نتیجه رسیدم که هر چه هست زیر سر همان چند کلمه عنوان خبراست و لاغیر. در عنوان خبر سه کلمه را یافتم که مهم بودند: یکی «پلیس»  و دو دیگر «سرقت  و حیرت انگیز».  کلمه «پلیس» لامحاله از مظان اتهام بدر آمد و برائت حاصل کرد اما دو دیگر باقی ماندند که همانا «سرقت و حیرت انگیز» بود! البته، در عصر دیژیتالی، بر اساس مثلی فرنگی « از سفلگان توقعی جز سفلگی نباید داشت».  و «جوینده یابنده است »  مشکل گشاده شد. متن این خبر کوتاه چنین بود:

آورده اند که در بلد «فلوریدا» از توابع امریکا مردی مسلح بیک قبضه «برگ نخل» وارد فروشگاهی گردید و با کشیدن این تیغ از نیام از نوشابه فروش پشت دخل واقع در شهری بنام « DeLand» تمامی دخل را طلب کرد یا در غیر این صورت بدو نیم شود با تیغ برنده. فروشنده جان شیرین را بر جیفه دنیوی ترجیح داد و محتوای دخل را که بالغ بر 50 دلار یعنی قیمت یک سوم یک بشکه نفت، دو دستی به سارق «هبه» کرد. وقتی داروغه شهر از این خبر بسیار حیرت انگیر مطلع شد، انگشت حیرت بدهان گزید و چیزی نگذشت که خبر دراقطار ربع مسکون همانند باد صرصر پخش شد.  پس از بررسی بیشتر معلوم شد که این شمشیر برهنه چیزی نبوده است مگر یک فقره برگ گیاه تزیینی معروف به «یوکا» که در این دیار هم یافت شود.

 

بی بی جان: ننه، راجب به چی داری تند تند بلغور مکنی؟ امرو که دییه جایی برییه مو نهشتی. نکنه از ایی نمدا بتوهم کلاهی رسیده؟ ننه، تویوم مث همه زرنگ باش. تا میشه کیسه این و اونا خالی کن و هرچی دم دست هست بکش بالا. نترس کسی کاریت نداره. «رطب خورده منع رطب چون کند». ننه اون تنبک مویا از تویی طاخچه بده و تونوم با مو دم بگیر:

 

دم گاراج بودم یارم سوار شد، آخیش*دل مسافرا برمن کباب شد، آخیش.

 

 

بالا تنهء عریان

 

بتاریخ 12 ژوئن سال 2008، ساعت سه و پنج دقیقهء بعد از ظهر، مطابق با 23 خرداد سال 78، «آسو شی یتد پرس» از شهر« EASTON»از توابع «مری لند» امریکا گزارش کرده است که نیروی انتظامی شهر مذکور هم برای سومین بار، ظرف پنج سال گذشته، مردی را بخاطر عریان کردن بالاتنهء خود در ملآ عام جریمه کرده است. مآمور پلیس رسمآ و قانونآ بجوان 18 سالهء مدنظر ابلاغ کرد که خود را بدادسرا معرفی نماید. ابلاغ رسمی و علنی دیگر مآمور این بود که وی پس از شنیدن «ایست» مآمور پلیس بی اعتنایی کرده و متوقف نشده است. البته، این ابلاغ ها باتوجه به مقررات موضوعه حکومت شهر با موافقت آحاد مردم و نه رآی حاکم صورت گرفته است که طی آن احدی حق ندارد در ملآ عام مشتمل بر شوارع و ابنیهء دولتی و پیاده روها با بالا تنهء عریان ظاهر گردد. حد نهایی جریمهء ها عبارت است از یکصد دلار جریمهء نقدی و حد اکثر ده روز زندان. طبق این قانون، چنین افرادی مخل جامعه محسوب میگردند.

 

بی بی جان: ننه ایی ولاتی که تعریف موکنی کجای دنیایه؟ اینا عجمن یا عرب؟ پس هوشکدوم. خب، پس اینا، مرداشان، حق ندارن سینه شانا با پشم و پیلی بیرون بندازن. عیب نداره روی زختشان سینه یا زنجیل بزنن؟ اگه ایجوره، پس چرا زنهاشان با یک  تنکه خشک و خالی میان روی تلبزیون یا کوچه؟ پس اونجا هم خر تو خره و هر کی یگ قانونی وعض موکنه. از قول مو به کدخدای ای آبادی پیغوم بده: <شیر ننت حلالت باشه. بزن تو سر شان که دییه موهاشانا وزوزی نوکنن. اگه چوماخ نداری، چن تا برات رعی کنیم.> از قدیم گفتن که سر و پای زن و مرد نبایس برهنه باشه، اما شوما که هم مرداتان بی سرو پاشدن و هم زنهاتون لخت وپتی. عما توی تابسون به زنهاشان بگن تا حیضشان تموم نرفته مبادا برن تو آب دریا. ناخوش مرن و نجس کردن آب دریا هم کفاره داره. توی ایی ده روزه  گورشانا گم کنن بشینن کنج خنه و لی محض رضای خدا جلوی باد پنجره یا پنکه نشینن که، خب، کراهت داره. بقیه چه تخصیری کردن که ایی «عرط و عبیر» بره تو سیلاخ دوماغشون. اولن حالا که تابسون تو راهه و ای دخترا گرما نا بهونه موکنن و چارقدشان خوب تنگ و تیر نمی بندن زیر چونه شان، لازنه که با چوماغ چوب ارجن بکودی تو موخشان. بگو توی چله تابسون با چادر مشکی برن تو بحر آفتاب. اگه چادر مشکی ندارن، خب، چادر رختخواب که جازی شون بوده نا واکنن و  رنگ کنن و خوب خودشانا  قنداق پیچ کنن. بعد برن بیرون، مثلند، سر خاک یا حموم که مبادا چشم نامرحم بخوره به یگ جایشان! پیف نوکن، الهی ننت داغتا ببینه! با ایی خاک انداز میزنوم تو مزغ سرتا! بگو مو ده بیسا چادر مشکی که جابزه دادن داروم و دییه عمروم کفاف نمیده که  پاره  شان  کنوم. بگو، مو اینا نا برای شوما رعی موکنم اما شما عوضش یک کمی «کلعباس» (کالباس) بریه مو رعی کنین. ننه، بکی بکی قسم، دلوم لک زده برییه یک ذره آرزومان. خدا عوضشا اون دنیا چن برابر بده!

 

 

عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کمست

 

نویسندهء کتابی بنام «یکصد و پنجاه سال عمر کردن» در خبرگزاری اینترنتی «ABC» مورخه اول آوریل سال 2008 برابر با 13 فروردین ماه سال 87، چنین میگوید:<بنظر شما در امریکا چند نفر یکصد ساله در قید حیاتست؟> سپس رقم 84000 نفر را در اختیار میگذارد و میگوید این رقم رو به تساعد است. نویسنده پیش بینی کرده است که این شمار تا چند سال دیگر به یک میلیون هم میرسد. در جایی دیگر میگوید عمر بیش از 100 سال دیگر از محالات بشمار نمی آید. او با دانشمندان زیادی صحبت کرده است و اینان نشان داده اند که چگونه میتوان بیکصد سالگی رسید. این دانشمندان گفته اند که در حال حاضر اعضاء حیاتی بدن انسان در لابراتوارها در دست رشد و نمو است. مثلآ دانشگاه «مینه سوتا» توانسته است با استفاده از سلول های معروف به «استم» قلبی نو برای موشی پرورش دهد. دیگر اینکه دانشمندی به این نویسنده گفته است که در ظرف 5 سال آینده داروهایی عرضه خواهد شد که مانع پیری میشوند. نام یکی ازاین دارو

«resveratrol»میباشد. سوم اینکه با کسانیکه ناظر بر میزان«کالری» موجود در غذا می باشند هم صحبت کرده است، جماعتی که لقمه در دهان نمی گذارند الا آنکه بدانند چقدر کالری دارد. این افراد ناظر بر میزان کالری میگویند با متابعت از این روش شخص میتواند از بنیه بیشتر و دید چشم بهتر برخوردار شود. چهارم اینکه اگر کسی در پی طول عمر است نباید خود را دستخوش تشویش و اضطراب کند. میگوید شاید 25 درصد ژن و یا وراثت در طول عمر دخالت داشته باشد اما 75 در صد باقی مانده ربطی به وراثت ندارد. آیا عشق و عاشقی در اطاله عمر موثر است؟ نویسنده میگوید شاید بهتر باشد که با این یکصد سالگان همدم و همراز شوید تا در یابید که در سنین بالا شور و هیجان حیات همچنان بقوت خود باقی است. اشاره میشود به «پل نیومن» 83 ساله که هم اینک در مسابقات اتومبیل رانی شرکت میکند. سؤالی بمیان میآید که آیا عمرطولانی عوارضی هم ببار میآورد یا نه. مثلآ چگونه انسان با همسری بمدت یک قرن زندگی کند.پنجم اینکه، پس از یکصد سال عمر، وضعیت عادات و رفتار و  روابط و کنج عزلت گرفتن دچار چه تحولاتی میشود. نگارنده  با نویسنده ای دیگرکه کتابی در همین زمینه ها نوشته مصاحبه کرده است و از او چنین نقل قول میکند:<بنظر من زمانی فرامیرسد که پیری ترجیح خواهد یافت بر جوانی. زیرا پیری ملازمت خواهد داشت و با ثروت و قدرت. پیری مفهوم جان بدر بردن از حوادث معنی خواهد داد. پیری معادل خواهد بود با عقل و خرد و بصیرت. و سرانجام میگوید چون قرار براینست که مدتها زنده بمانیم بنابراین برای همگان طول عمر و سلامت آرزو میکنم.>

 

آسو شیتد پرس در مورخهء دوم ژوئن سال 2008 برابر با 12 تیرماه 78 در «ولینگتن» پایتخت «نیو زیلند» گزارش کرده است که جوانی 24 ساله روح خود را در سایت « Trade Me» بحراج گذاشته است.  صاحب روح گوید که روان «دل مشنگی» دارد و تا کنون یکصد خریدار پیشقدم شده اند و قیمت چوب حراج به 189 دلار رسیده. صاحب روح گوید: <از شوما چه پنهون، خیلی وخت بود که قص داشتوم روحما حراج بذاروم. مرتب با خودوم کلنجار می رفتوم که ای روح ما بچه درد موخوره.  دیده که نمیشه. تو دس هم که نمیاد. بود و نبودش برییه مو علی السکینهء. بیتره برفوشیمش به هرکی خریداراشه.> وکیلی من باب مشاورت گفته است: <در این مبایعه، مشتری باید بداند که هذا «مبیع» که همانا جنس باشد او را مخیر نمی کند که مالک  و صاحب تمام وجود یا بعضی از وجود فروشندهء روح بشود. فقط میتواند صاحب یک مجلد سند منگوله دار بشود که روی آن نوشته شده است «قباله روح». مدیر اینترنت هم احساس رضایت کرده زیرا در این معامله مبیع باید جنس محسوس و ملموس باشد، مانند همین «قباله روح» که قابل داد و ستد و مبایعه  می باشد. البته، در سال 2001 کسی دیگر در «اتازونی» یا ایالات متحده امریکا خواست تا روح خود را بفروشد اما ناکام و نامراد ماند، چون طبق مقررات جنس مورد معامله نباید غیر محسوس و غیر ملموس باشد. اخیرآ، شخص دیگری در مملکت استرالیا تمامی هستی و نیستی خود را که شامل خانه هم میشود را بمبلغ 383 هزار دلار بحراج گذاشته است. ولله یعلم.

بی بی جان: ننه، بپر تیلیفون خنه، بوگو  مو چند تا روح برییه فروش داروم. نه. شوخی نمی کنوم. همون جورکه «پنشونبه ها» براشان حلوا خیر موکنیم، یا حق داریم که تف و لعنشان کنیم، حق هم داریم که از قبر درشان بیاریم. په برییه چه موگن «گور بگور» شده. خیلیشان تو نوبتن که برن جنم. مو بلدوم چوجور از تو گور بکشمشان بیرون. تو انول مشتریشا پیدا کن، بقیش با مو.  انوخ سیخ تندور ور میداریم و شب که هوشکی نمی بینه بغل قبرا سیلاخ موکنیم و هی کیش کیش موکونیم تا بپرن بیرون، اما دسیه سیخا میذاریم تو یگ کیسه ای. وختی پرید توی کیسهء، انوخ جلدی ریسمون در کیسنا می کشیم تا گیر بیفته. خب؟ بعدش هم بمو هوچ «رفطی» نداره که خوشش مره یا بد. اینا تا بودن ظلم کردن و حالاهم تا قیامت کنج قبرشان جاخوش کردن. کو تا قیامت. دنب شتر بزمین میرسه. بلکوم مشتریه بخاطر پولی که داده یک بلایی سرشان بیاره و انتغان مانا ازشان بگیره. یعنی چی گیر نمی افته. اینا شاید روحشان تو چنگ نمیاید. مال ما خیلی خوب توی چنگ میان. اگه تو چنگ نمیان، په چرا هی بخو ی ما میان و خورده فرمایش حلوا  و غذای چرب و نرم موکنن؟ ننه، راستی، چن میخرن؟ میشه یک «کولو» برنج صدری باش خرید؟ خیلی دلوم هوس کرده یگ دیگی بذاروم روی سپایه و زیرش علو دوروس کنوم تا آبش جوش بیایه و یگ کاسه برنج صدری بریزیوم توش و بعد چلوکش «چگنی» مانا بذارم روی دوتا سنگ و چلوا آب کش کنوم و بعد برش گردونوم توی دیگو و یگ دمی بذارم روش. بعد «مجعمه» مانا که جازی خودومه بذاریم وسط و چلو نا بکشیم و روش روغن گوسبند داغ کرده بریزیم و همه دسامانا انول بشوریم و بشینیم و پیش ایکه حسرت بدل بمیریم یگ چلوی سیری با روغن پاک بخوریم.

 

 

زنه و گیساش

 

آورده اند که در مورخه ششم ژوئن 2008 برابر با 17 خرداد ماه جاری در بلد « BILL SANDFORD» واقع در«اونتاریو»ی کانادا، گارسن مؤنثی که در رستورانی بمدت دوسال بصورت «پارت تایم»اشتغال بداشتی، گیسوی بلند خود را بتراشیدی و بفروختی تا کمک کرده باشد به مؤسسه ای واقعآ «خیریه» و نه «دلاریه» معالج بیماران سرطانی. پس از این کار، صاحب رستوران که از دیدن او دچار چندش گشتی، بجرم نادیده انگاشتن مقررات رستوران اخراج بنمودی ویرا، البته، صاحب رستوران قول داده است که پس از بلند شدن گیسوان، این زن 36 ساله را مجددآ بکار گیرد. این بانوی فداکار در مصاحبه ای با روزنامه « Toronto Star»گوید: <مو چن بار به اربابوم گوفتوم که تصبیب گرفتوم که گیساما بتراشوم و برفوشوم برای مریضا، اما، خدا وکیلی، لب تر نکرد که مویا اخراج مکنه، ولی وختی با سرتراشیده رفتوم سرکار، مانا راه ندادن. یکی نیس به ایی بگه:<<ای بی انصاف، «زنه و گیساش». ایی رفته گیساشافروخته تا با پولش مریضای سلاطونی  «مالجه» برن. اونوخ تو میایی و با تیپا میزنی توی فلانش؟>> بهر تقدیر، این زن خیر اندیش با فروختن گیسوان خود توانسته است قریب 2700 دلار پول برای مؤسسه خیره وجوهات تآمین کند.

 

بی بی جان: والله چی بگوم که ناگوفتنوم بیتره، ولی خوب حرف حرف میاره. ایی حکمن سند و سالش کم بوده و حرفای «بنی صدر» وزیر و رئیس جنبور را نشنیده که  وختی خبرمگاره سوعال کرد: < آقای بنی صدر، چرا زنا بایس موهاشانا بپوشانند؟> که بنی صدر چن بار آب دهنشا قورت داد و هی ملچ و مولوچ کرد و بعد گفت: <برییه اینکه از موی زنا یگ عشعه ای ساتع میشه که مردهارا تحریک موکنه.> خلاصن مو مویه ولو تراشیده باشه. خب، ایی گیسانا لابد یگ زن گری  میخره و ازش کلاه گیس دورس موکنه و بعد باش سرواز میره بیرون. دیه نمی تونه که جلوی عشعه شا بگیره. هی می تابه و هی می تابه و هی مردانا تحریک موکنه و موکنه که خیلی محصیت داره. حالا اومیدیم سر ایی کبابیه، فلان خورده که ایی زنه نا بیرون کرده. عصلن برییه چی تو کبابی اینا آشپز و کلفت حق داره بی چادر و بی حجاب بیاد میون جمعیت. حالا گیرم که ایی زنه موهاشا قیچی کرده، خب، دو لا سه لا مقنعه سرش کنه و چادر مشکیشا ببنده دور کمرش اما نه خیلی سفت که کفلش قلمه بزنه بیرون. شل باشه ولی وخت راه رفتن هم باید انتحان پس بده که «قر» مته یا نه. اگه قرییه حق نداره چادرشا دور کمرش سفت بپیچه.  یگ سنچاق قلفی گنده بزننه زیر چونه اش و چادرش ول ول باشه. دستگش مشکی هم یادش نره. مردا جون بجونشان کنی «حیزن».

 

میون ماه من تا ماه گردون

 

الکعب الاخبار العالم«آسوشی یتد پرس»بتاریخ دوم «ژوئن» سال 2008 برابر با 13 خرداد سال 78، ا« Ogden» واقع در ایالت «یوتا»، امریکا،  گزارش دهدکه«نبش خیابانی»دختری یکسال ازتکلیف  گذشته (10 ساله) باتفاق«الاخ»8 ساله خود که همانا بردارش باشد، نوعی گاری دستی بشیوه «چغاله فروشان» علم بنمودی و بخلق الله عطشان در این فصل تموز که بقول سعدی علیه الرحمه «حرورش دهان بخوشاندی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی» نوشابه ای از شمار «سان عیچ» که در فرنگ بغلط آنرا «لیموناد» خواندندی، بفروختی. برچسب روی بطری لیموناد خانگی گوید: بخرید لیموناد  از«نحن» تا کمک کرده باشید به گربهء ما. این تازه ضعیفه رفته باتفاق برادر  خویش امیدوارند که با این توسل و التجا بتوانند بحد کفایت دل خریداران را بدست آورند تا از گاری دستی لیموناد فروشی آنان خود را سیراب کنند تا با پولش بتوانند گربهء خود را جراحی نمایند. این دو تن گویند که مصمم اند تاچهار ساعت روزانه، کنار گاری خود بایستند و بفروشند لیموناد. در حقیقت آسیب وارده به نخاع گربهء،  موجب گردیده تا این گربه نیمه فلج شود. «والد» این زنک بتکلیف رسیده گوید بیطار، دامپزشک، «قال»: <پای گربه باید قطع شود تا بتواند بقیه زندگی خود را بگونه ای معمول،« الحياة الطبيعيه»، ادامه دهد. مخارج و «تکالیف» این جراحی و «الادویه و غیرها»، دوا و درمان، متعاقب آن بالغ، میشود بر 700 دلار.  عابرین تشنه کام، باید برای خرید یک بطری «آب ساده» یک دلار و بابت خرید یک پاکت لیموناد 25 سنت پرداخت بنمایند. زنک بتکلیف رسیده قالت:< تفعل ذلك طالما انه ياخذ > یعنی «انقدر این کار را ادامه خواهیم داد تا 700 دلار تآمین شود تا گربه عزیرمان رامعالجه کنیم»

مادر بزرگی یا جده ای چون خبر را بشنید، بگفتا: <خدایا توبه توبه توبه! چه دنیا و زمونه ای رفته. بابا ننهء ایی دختره خجالت نمی کشن؟ ننگ و عار ندارن که بذارن دختر بتکلیف رسیده شان با برادرش بره سرگذر  و «سرواز» سقا بشه؟ بدتر اییکه پولی که درمیاره نا بجای ایکه بوبره دو دستی بده «ننه جونش» موخاد بوبره خرج یگ گربهء چلاخ کنه. ننه جان، گربهء چلاخ مث کارمند وازنشسه مومونه. نه جون داره کار کنه نه پول داره نون بخره. بمیره بیترتره. گربهء چلاخ موخای چکا. دنبشا بگیر و مث آتیش چرخون دور سرت «هی تو بده و هی تو بده»بعد ولش کن تا بیفته جلوی ماشینا تا لح و لورده بشه. حیا کن دختر، از تو دییه گذشته که بخوای عروسک یا گربه بازی کنی. برو غلیون چاخ کردن نا یاد بگیر تا وخت خواسگاری بهت ایراد نگیرن. ایی 700 دلار که میشه 700,000 تومان را بده بابات تا برات جاز بخره. درضن، مگه بیل خورده بکمرباباش. کورشه براش جاز «تیه» کنه. مگه ادارجاتی نیه. مگه کارمردم دسش نیه؟ وختی پولنا از چنگ دختره درآورد، عوضش بره شیشتا ریگ تمیز از کف جوب یا رودخنه پیدا کنه، بده دس دختره تا «یگ غل دو غل» بازی کنه. عصلن، جاز هم نکرده بخره. ایی پولا، منظورم ایی 700,000 تومنا بده یک کیسه برنج بخره.>

 

 

 

یا تبسم کن یا اخراج شو

 

طبق گزارش الکعب الاخبار و الوقایع عالم«آسوشی یتد پرس» واقع در«مانیل» دارالحکومهء  مملکت «فیلیپین» در مورخه 21 ماه مه سال 2008 میلادی که منطبق است با اول خرداد سال 87 جلالی، بکلیه آحاد و ابواب جمعی قوهء نظمیهء «فیلیپین»قاطعانه و مؤکدانه دستور داده شده که بهنگام مواجه با «الجمهور» یا امت «فیلیپین»  کلهم اجمعین باید «الابتسامه»  یا بلسان عجمان «لبخند» ملیح بر لب آورند و الا معلقون! دستور العمل اخیر الذکر پس از آغشته شدن دستان مآموران قوهء نظمیه تا مرفق بخون رعایا «فی الاسبوع الماضیه» یا هفتهءگذشته بمنظور قلع و قمع اشرار صادر گردیدی تا باتوسل باین حیله و ترفند رعایا تصور ننمایند که قوهء نظمیه از افرادی قسی القلب بوجود آمده است. دراین ماجرا ده نفر که مبادرت به سرقت از بانک ها نموده بودندی، سینه دیوار گذاشته شدندی و بدرک واصل گردیدندی.  از طرف دیگر مردی سلاح آتشین برگرفتی و در کشتزارهایی ساکنین بی گناه را آماج تیر آتشین قرار بدادی و بقتل برساندی. مدیر الشرطه گوید: <جون شما نباشه، همهء بچه ککای زن های عقدی و صیغه ای نا با همین دو تا دسای خون مالی خودوم کفن کرده باشوم که اگه خاسه باشوم ریا کاری کنوم. مآمورای نظمیهء «فیلیپین»  بایس با مردم «فیلیپین»  هان هان ایی جور باشن(با توسل به دست و دیگر اعضا برای تجسم مهر و محبت و راستی و درستی). مردم بایس «فولیس» «فیلیپینا» دوس و رفیق و مونس خودشان بودونن.> پس از صدور این حکم، «فولیس» «فیلیپین» موظف گردیده تا خلاف عرف چون با مردم یا جمهور مواجه شود گوید:<صباح الخیر، جیده بعد الظهر و مساء الخیر. اغفر لنا کل زنوبنا و شکرآ جزیلا، او سیدی و سیداتی.> این کلمات مهر آمیز بکار همی رود بجای تحاشی های مرسومه و جاریه قبلی که از بلند گوهای گوش خراش بسمع همی رسیدی.

 

 

طوطی شکر سخن

 

«آسو شی یتد پرس» مقیم مملکت محروسه «جابان» که در عجمستان بعلت لنکت زبان او را «ژاپن» تلفظ کنند، در مورخه 21 ماه مه سال 2008 که مقارن است با  چهارشنبه اول اردیبهشت ماه سال 1378 جلالی، چنین معروض داشته است:< در دیاری بنام« Nagareyama»، طوطئی ازرق فام زندگی همی کردی. لیک روزی از روزها طوطی شیرین سخن درب قفس را بازیافتی، لاجرم درنگ را جایز ندانستی و دل بدریا بزدی و از آن حصار غم فزا پرکشان بیرون بشدی و از نظر ها ناپدید بگشتی. قوای نظمیه «جابان»که گویی در این دیار مشغلهء مرسوم و متداول همچون سرکوب رعایا و ایلات و عشایر و یا طلاب علوم جدیدهء ظاله یا چپاول بیت المال لا تحد و تحصی را ندارد در پی گریز این پرنده مستمسکی یافتندی تا بجولان در آیند و خودی بنمایانند، لذا دامن دشداشه بکمر تنبان زدی و در ارتفاعات و باغات اقصی نقاط بلد بتفحص پرداختی و سر انجام آن طوطی از قفس پریده را دستگیر نمودی و اورا به دار الشفای بیطار خانهء مدینهء مذکوره تحویل دادی.

پس از نیل باین توفیق عظمی، از مناره های مکلی به صلیب و نه قمر مقعر شهر منادی سر دادندی که  <ایهالناس، طوطئی بی صاحب پیداشده است. صاحبش قدم پیش گذارد و  نشانی دهد و مرغک گریزپای را باز بستاند.>، اما احدی گام پیش ننهاد. از قضا،  آن طوطی شکر خا که کاسه صبرش از بی مهری و بی وفایی صاحبش لبریز شده بود، بعلتی مرموز و شاید ناشی از جنبیدن ناگهانی سلسله مهر و محبت ،منقار مسدد بگشادی و با بیطار راز دل چنین بگفتی: < ایهالبیطار، ان مسمی هستم به «یوسوکی ناکامورا» و مآوای این کمینه در فلان کوی و فلان برزن است> در این نشانی دادن، مرغک نادره، الحق، داد سخن بدادی و حق مطلب بحد کمال ادا بفرمودی و نام دقیق کوی و برزن و کاشی خانه بمنقار بیآوردی. جل الخالقین! مآمور قوهء نظمیه که خود گویا از قفس گریخته شرق الاوسط باشد گوید: <شاید باورتان نشه، چارتا بچه ککای قدو نیم قدوما باد دست خودوم کفن کردم، ایی بی صاحب رفته قدم بقدم نوشونی خنه را داد. وختی نعل در خنه را روی گل میخ کوفتوم، یکی اومد دم در و خودشا «یوسوکی ناکامورا» مرفی کرد. خواسوم بکوبوم توی اون دوندنای کج و چوله اش که مانا بخاطر ایی مرغ حروم گوشت چن روزه عنتر و منتر کرده بود، اما یادم اومد که ایجا «جاپونه» نه ولایت خودمان که میشه درجا طرفا کشت و آب هم از آب تکون نوخوره، اما، خدا وکیلی، ترسیدم عریضه بده و انوخت یگ چوب نیم سوخته ای از تو ی «اوجاق شو میرینه» در بیارن و بچپانند فلانجامان. خلاصن، گفتم، آقاجان، ایی خروست، بوبخشین،  ای مرغت پیدا شده. جون بکن یک تک پا بیا پاسگاه تویلش بگیر.>

 صاحب طوطی گوید که مدت «اثنین سنوات» خون جگر خورد تا توانست به این مرغک نام و نشان و محل سکونت را تعلیم دهد. سر انجام مردک آزرده دل گوید: <مو خیلی خیلی زحمت کشیدوم تا بلکوم ایی طوطیه با ما «اوخت» بره، اما نرفت که نرفت. خب، مویوم، بین خودمان باشه، در قفسشا بفهم نفهم واز هشتوم، تا گورشا گم کنه بره پی کارش، اما، اینجا را موگن «جاپن» نه شهر هرت یا هرات. ایی بی صاحب مونده رفته بوده گل دیفال یکی نشسه بوده و توکن نمی خورده. شاید بگی چرا گربه نخوردتتش. آخه، توی چاپون گربهء ول پیدا نمیشه. البتن، گربه توی خنه ها فت و فرواونه، اما شکمشان بی صاحب مانده شان «دوله دوله» و کاری به پرنده و چرنده ندارن. خلاصن، اینقدر گل دیفال مونده بود تا همساده ها به «فولیس» تلیفون زدن و گوفتن که روی دیفال یگ طوطئی نشسته. بله، ایجور شد که پای «فولیس» بمیون اومد. کو شانس! عاقبت همون شد که گفتن <مال بد بیخ ریش صاحبش>

 

 

قبض جریمه

 

آورده است «آسو شی یتد پرس»، الکعب الاخبار العالم، فی  «السبت» 31 «مايو»  2008 که معادل باشد با شنبهء 31 ماه «مه» 2008 میلادی یا یازدهم خرداد ماه سال 78 جلالی، شخصی فی «تکساس» یا بلسان عجمان «تگزاس» که 21 سال پیش سیاره، وسیلهء نقلیهء غیر همگانی، خود را در محلی «پارک ممنوع» متوقف بکردی و جریمه شده بملبغ سه دلار که قبض جریمه ملصق گشته بودی به «زجاجه» ماشین. لاکن این مرد زیر بار پرداخت جریمه نرفتی. البته جریمه مذکور در صورت عدم پرداخت قبل از 120 ساعت خودبخود مبدل شدی به شش دلار. اما بعد از قریب به یک قرن عربی مردک از کرده خویش نادم گشتی و دچار دردی شدی مسمی به « شعور بالذنب والضمير » که بزبان عجمان  «عذاب وجدان» نامندی. اینک این مردک چنین گوید: < خدا بسر شاهده بیس و یکسال آزگار طول کشید تا ایی نقره داغی نا فرابوش کنوم. خوش بحال اونوختا که آدم با چاروا میرفت خرید و، خداوکیلی، اونا جلوی در دوکان می بس به چوب اخیه و خریدشا میکرد.  حالا بجای چاروا  اتول اومده که،گلاب بروتان، مث پشگل گوسبند ریخته توی کوچه و برزن. الحندو للله پیاده رو شده شده جای پارک و سواره رو شده کوره راه که آدم و ماشین باید «اشتراکی»، خدا رحمت کنه جمیع رفتگانتانا، از میونش رد بشن. توی این بیس و یکسال مو از اون نقره داغ شدن سه دلاری عصلن پلکوما یک شو روی هم نهشتوم. بعدش یک شو، خدا قسمت کنه، یکی بخوابوم اومد و گفت:  <<مرتیکه الدنگ، برییه چی پول بیت المالا بر نمی گردونی بصاحبش؟>> مویوم صحب علطلوع، وخزادوم و رفتم جلوی انولین صنووخ «صدقات»، عرذ موخام صندوخ «فیش نهادات» ادارهء نظمیه و قبض جریمه نا با شش دلارانداختوم توی صندوخ که گناشا از سر خودوم واکرده باشوم، اما، خداوکیلی، مآموره هم نامردی نکرده و بجای ایکه پولا بذاره توی کیسهء خودش برده و «تویل» داده.>