فهرست
|
میون ماه من تا ماه گردون |
|
|
|
|
|
دوز ناشی بکادون میزنه |
هواشناسی نن جون |
طوطی شکر سخن |
دنباله انجمن نعلبندان رسمی عجمستان (1) |
انجمن نعلبندان رسمی عجمستان (بخش اول) |
|
اپراتور تلفن اورژانس 911 |
تقویم دوران حامگی |
چه بخوریم و جه نخوریم |
بحق چيرهاي باور نكردني |
جهيزیه امريكایي |
|
خود کرده را پشیمانی سودی ندارد |
رقص شکیرا |
امتحان با موبایل |
پیست اسکی دوبی |
بارنی |
|
بسته ای غیر منتظره |
تو نیکی میکن و ... |
دختر بيكس و کار |
دنب گیتار یا قسم |
آدمیت |
|
جوانترین قهرمان |
کوچکترین سگ |
شمشیری در حلق |
اجرام سماوی |
|
الکعب الاخبار العالم«آسوشی یتد پرس»بتاریخ دوم «ژوئن» سال 2008 برابر با 13 خرداد سال 78، ا« Ogden» واقع در ایالت «یوتا»، امریکا، گزارش دهدکه«نبش خیابانی»دختری یکسال ازتکلیف گذشته (10 ساله) باتفاق«الاخ»8 ساله خود که همانا بردارش باشد، نوعی گاری دستی بشیوه «چغاله فروشان» علم بنمودی و بخلق الله عطشان در این فصل تموز که بقول سعدی علیه الرحمه «حرورش دهان بخوشاندی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی» نوشابه ای از شمار «سان عیچ» که در فرنگ بغلط آنرا «لیموناد» خواندندی، بفروختی. برچسب روی بطری لیموناد خانگی گوید: بخرید لیموناد از«نحن» تا کمک کرده باشید به گربهء ما. این تازه ضعیفه رفته باتفاق برادر خویش امیدوارند که با این توسل و التجا بتوانند بحد کفایت دل خریداران را بدست آورند تا از گاری دستی لیموناد فروشی آنان خود را سیراب کنند تا با پولش بتوانند گربهء خود را جراحی نمایند. این دو تن گویند که مصمم اند تاچهار ساعت روزانه، کنار گاری خود بایستند و بفروشند لیموناد. در حقیقت آسیب وارده به نخاع گربهء، موجب گردیده تا این گربه نیمه فلج شود. «والد» این زنک بتکلیف رسیده گوید بیطار، دامپزشک، «قال»: <پای گربه باید قطع شود تا بتواند بقیه زندگی خود را بگونه ای معمول،« الحياة الطبيعيه»، ادامه دهد. مخارج و «تکالیف» این جراحی و «الادویه و غیرها»، دوا و درمان، متعاقب آن بالغ، میشود بر 700 دلار. عابرین تشنه کام، باید برای خرید یک بطری «آب ساده» یک دلار و بابت خرید یک پاکت لیموناد 25 سنت پرداخت بنمایند. زنک بتکلیف رسیده قالت:< تفعل ذلك طالما انه ياخذ > یعنی «انقدر این کار را ادامه خواهیم داد تا 700 دلار تآمین شود تا گربه عزیرمان رامعالجه کنیم»
مادر بزرگی یا جده ای چون خبر را بشنید، بگفتا: <خدایا توبه توبه توبه! چه دنیا و زمونه ای رفته. بابا ننهء ایی دختره خجالت نمی کشن؟ ننگ و عار ندارن که بذارن دختر بتکلیف رسیده شان با برادرش بره سرگذر و «سرواز» سقا بشه؟ بدتر اییکه پولی که درمیاره نا بجای ایکه بوبره دو دستی بده «ننه جونش» موخاد بوبره خرج یگ گربهء چلاخ کنه. ننه جان، گربهء چلاخ مث کارمند وازنشسه مومونه. نه جون داره کار کنه نه پول داره نون بخره. بمیره بیترتره. گربهء چلاخ موخای چکا. دنبشا بگیر و مث آتیش چرخون دور سرت «هی تو بده و هی تو بده»بعد ولش کن تا بیفته جلوی ماشینا تا لح و لورده بشه. حیا کن دختر، از تو دییه گذشته که بخوای عروسک یا گربه بازی کنی. برو غلیون چاخ کردن نا یاد بگیر تا وخت خواسگاری بهت ایراد نگیرن. ایی 700 دلار که میشه 700,000 تومان را بده بابات تا برات جاز بخره. درضن، مگه بیل خورده بکمرباباش. کورشه براش جاز «تیه» کنه. مگه ادارجاتی نیه. مگه کارمردم دسش نیه؟ وختی پولنا از چنگ دختره درآورد، عوضش بره شیشتا ریگ تمیز از کف جوب یا رودخنه پیدا کنه، بده دس دختره تا «یگ غل دو غل» بازی کنه. عصلن، جاز هم نکرده بخره. ایی پولا، منظورم ایی 700,000 تومنا بده یک کیسه برنج بخره.>
- دوز ناشی بکادون میزنه
طبق گزارش «آسو شی یتد پرس» مورخهء 5 ماه می سال 2008، برابر با 16 اردیبهشت سال جاری، در آبادی « Vonkers» از توابع ایالت نیویورک، جوانی کمتر از بیست سال درب اتومبیلی با دو سر نشین را بعنف و زور باز و گریبان یکی از دو سرنشین را گرفت و پول طلب کرد. از بد حادثه آن دو سر نشین مآمور آگاهی بودند و در اتومبیلی فاقد آرم و نشان مشغول انجام وظیفه. وقایع صورت گرفته در این لحظات بیان نشده است و لی گفته شده که دو مآمور از اتومبیل پیاده شدند و کوشیده اند تا بجوان 19 ساله دستبند بزنند که جوان هم مبادرت به لگد زدن های پیاپی بمآمورین کرد و تن در نمی داد تا باو دستبند بزنند. در این میان هر سه نفر جراحاتی برداشتند و کارشان به بیمارستان کشید. اینک این جوان متهم است به مبادرت آگاهانه و عامدانه به سرقت و حمله بمآمور حکومتی و بخرج دادن مقاومت در برابر بازداشت شدن.بی بی جان: از قدیم و ندیم گفتن که دوز ناشی بکادون میزنه. اونوخته که آدم خنده خنده اش میگیره. لابد شنیدی که ایرج میرزا که یکی از شازده های قاجار بوده شعری گفته که ایی جور شروع میره:< «دونفر دوز خری دوزیدن// سر تخسیم به هم گنجیدن// آندو بودند چوگرم زدوخورد// دوز سیوم خرشان را زد و برد». همیشه ایی جور بوده. دعوا ها بیشتر وختا سر لاحاف ملا «نرص دینه». نمی دونوم چرا دوز بایس همیشه سه تا باشه. یکی خرنا بدوزه. یکی از راه برسه و بگه مویوم شریکوم و دعواشان بره. بعدش، تا اینا باهم دعوا موکنن، سیومیه بیاد و خر نا بوبره. البتن، تو این میون خره همچی که بوش میاد بی تخصیره اما نه همیشه. برییه اییکه بعضی خرا مث خر بد جنس آقا بزرگه ما مومنن که از بس شر موکنه، آقا بزرگه مگه جنم، بذار ردش کنیم بره و از شرش خلاص بوروم. حالا، اگه یکی از خر شره بوپرسه بوگو ببینوم حالا وضعت بیتره یا انوخ که توی طوله آقا بزرگ بودی؟ کاه و جوتا کوفتت میکردی. مگه تو بیشتر از یک توبره کاه و یگ چنگ جو خورد و خوراک بود؟ اونهمه عر و تیز برییه چی کردی؟ چرا حالا دس از عر و تیزت ورنمیداری؟ حالا که دییه کاه و جوت هم بقد پیش جلوت نمیریزن، اما، عوضش، از صحب تا بوق سگ دوسره و سه سره بارت موکنن. الحق که خوب اسمی روت هشتن. تا قیامت همون خری که بودی. ای بد بخت، دیه پالون هم برات نمی خرن. روی همون گردهء پوست کنده و پر از زخمت بار سنگین میذارن تا جونت که از فولونت در آد. تا تو باشی که نفهمیده و نسنجیده عر و تیز نوکنی.
بسال 1964 ، در ارتفاعات «Beverly Hills» امریکا، مادر بزرگی زندگی همی کردی. این پیر زن را پیشگویی های نادرست ادارهء هواشناسی امریکا بسی بستوه آورده بود. پس لاحول گویان سوگند یاد کرد که از آن پس فقط به پیشگویی های حشرات هواشناس متکی باشد و لاغیر. لیک منسوبین و آشنایان بعلت اشتغال زایدالوصف به تبلیغات گسترده صاحبان تلویزیون اندیشهء اورا ادراک نکردندی. بدین سان، وی بی نام و بی نشان دنیای فانی را وداع گفتی و بدنیای باقی شتافتی. اینک، پس از گذشت ده ها سال، روایان اخبار آورده اند که در مملک محصوره الصین که در عجمستان آنرا «چین» معین خوانند، دو روز پیش از وقوع بلای تحت الارضی زلزلهء اخیر مردم الصین که کیششان «مائو» پرستی باشد، چشم بصیرت نگشودند و ندیدند که دو روز قبل از زلزلهء اخیره، بگونه ای بس عجیب و غریب، ملیون ها «وزغ» بهمراه هزاران هزار وحوش بی قرار و آرام مضطربانه الفرار را بر القرار ترجیج دادند. دانشمندان عهد حاضر آنرا دون شآن خود دانند که مشتی حشرهء ناقابل قادر به پیش بینی زلزله باشند، در حالیکه این علما خود عاجزند از پیشگویی زلزله، پس بجاست که بباد تمسخر گیرند مدعیان را. و اما روایان اخبار و شاهدان وقایع گفته اند: <یاللعجب، چونست که قبل از وقوع زلزال اخیر فی ولایت «ایلینوی» در ولایت «ایندیانا» ی امریکا خلق الله بشنیدند صدای های مهیب و انوار عجیب و سپس دیدند الزلزال 2/5 «ریشتر» را دو روز بعد.> بدین ترتیب در مسمی کردن زلزله به اتفاقات غیر مترقبه یا بعبارتی غیر منتظره صحیح نباشد، چون حشرات دون مقدار توانند آنرا پیش بینی کنند که این اقدام باطل میکند معنی ضمنی« ترقب» و انتظار را.
و اما ابولبشری بنام «Charles Fort » که هفتاد واندی سالست در گذشته فرمود:< شاید علت العلل وقوع الزلزال همانا مورد لعن قرار گرفتن باشد، البته منظور او چنین بود که علما خود را ملزم میدانند که برخی از حقایق را که با نظریاتشان سازگای ندارد مورد تکفیر و لعن قرار دهند. برخی از شواهد مذکوره این شخص چنین باشد: {زلزله واقعه در سنه 1819 در کانادا بعد از دیدن ابری سیاه که بارانی سیاه بهمراه داشت. یا مشاهده سقو ط ماهی و سموک از آسمان در لحظات زلزله. یا نزدیک تر شدن کره ماه بزمین.} در ایام ماضیه مردم قبل از زلزله مشاهده کرده اند عبور شهاب ثاقب منور و ابری پر تلآ لؤ با سرعتی زیاد در آسمان و همچنین مه غلیظ و مسدود کنندهء نور خورشید. روایان اخبار گویند:<بعهد ژاندارک همان شیر زنی که قشون بریطانیا در «اورلئان» فرانسه را مغلوب کردی و کلیسا بعدآ ویرا بنام ساحره در آتش سوزاندندی، نوری بس شدید از سما بتابید و در پی آن حضرت مریم ظاهر شد و چهار روز بعد زلزله ای حادث گردید.>
البته و صد البته، که حکایات و روایات ماضیهء عجمستان بجبر زمان و فتنهء بی امان مفتنان کلآ باطله باشدی، اما آورده اند که پادشاهی بقصد نخجیر و شکار از مقر خود با موکب مولوکانه و دبه و کبکبه بسیار خارج شدی. در روستایی مردی آسیابان دست بر سینه ایستاده بدیدی که چون پادشاه نزدیک شدی گفت: <ای ملک بکجا میروی؟> پادشاه فرمود: <به نخجیر.> آسیابان گفت:<برگرد که کاری بس خطا میکنی. چون طوفانی بس مهیب در راهست و تو صدمه ها خواهی دید.> ملک بگفتهء او وقعی ننهاد و برفت. پس از ساعاتی موکب موکانه برگشت و همگان همچون موشان آبکشده، لرزان وافتان و خیزان پدیدار گشتندی. ملک وقتی آسیابان را بدید، درنگی بنمود و سؤال فرمود: < ای آسیابان، تو از کجا بدانستی که طوفانی در راهست؟> آسیابان بالاغ خود اشاره کرد و گفت: <ملکا، این درازگوش بوقت وقوع طوفان گوشهای خود را باین شکل در میاورد و همیشه پیشگویی اش درست بوده است>. پادشاه به منجم باشی خود اشاره کرد و گفت: <الحق که حمار تو از این منجم باشی ما داناتر است.>
بارالها، ما انگشت حیرت بدهان همی گزیده ایم که آن چونست و این چون. آیا باشد که حشره ای بما همی گوید که فردا آبستن چه حوادثی است.
«آسو شی یتد پرس» مقیم مملکت محروسه «جابان» که در عجمستان بعلت لنکت زبان او را «ژاپن» تلفظ کنند، در مورخه 21 ماه مه سال 2008 که مقارن است با چهارشنبه اول اردیبهشت ماه سال 1378 جلالی، چنین معروض داشته است:< در دیاری بنام« Nagareyama»، طوطئی ازرق فام زندگی همی کردی. لیک روزی از روزها طوطی شیرین سخن درب قفس را بازیافتی، لاجرم درنگ را جایز ندانستی و دل بدریا بزدی و از آن حصار غم فزا پرکشان بیرون بشدی و از نظر ها ناپدید بگشتی. قوای نظمیه «جابان»که گویی در این دیار مشغلهء مرسوم و متداول همچون سرکوب رعایا و ایلات و عشایر و یا طلاب علوم جدیدهء ظاله یا چپاول بیت المال لا تحد و تحصی را ندارد در پی گریز این پرنده مستمسکی یافتندی تا بجولان در آیند و خودی بنمایانند، لذا دامن دشداشه بکمر تنبان زدی و در ارتفاعات و باغات اقصی نقاط بلد بتفحص پرداختی و سر انجام آن طوطی از قفس پریده را دستگیر نمودی و اورا به دار الشفای بیطار خانهء مدینهء مذکوره تحویل دادی.
پس از نیل باین توفیق عظمی، از مناره های مکلی به صلیب و نه قمر مقعر شهر منادی سر دادندی که <ایهالناس، طوطئی بی صاحب پیداشده است. صاحبش قدم پیش گذارد و نشانی دهد و مرغک گریزپای را باز بستاند.>، اما احدی گام پیش ننهاد. از قضا، آن طوطی شکر خا که کاسه صبرش از بی مهری و بی وفایی صاحبش لبریز شده بود، بعلتی مرموز و شاید ناشی از جنبیدن ناگهانی سلسله مهر و محبت ،منقار مسدد بگشادی و با بیطار راز دل چنین بگفتی: < ایهالبیطار، ان مسمی هستم به «یوسوکی ناکامورا» و مآوای این کمینه در فلان کوی و فلان برزن است> در این نشانی دادن، مرغک نادره، الحق، داد سخن بدادی و حق مطلب بحد کمال ادا بفرمودی و نام دقیق کوی و برزن و کاشی خانه بمنقار بیآوردی. جل الخالقین! مآمور قوهء نظمیه که خود گویا از قفس گریخته شرق الاوسط باشد گوید: <شاید باورتان نشه، چارتا بچه ککای قدو نیم قدوما باد دست خودوم کفن کردم، ایی بی صاحب رفته قدم بقدم نوشونی خنه را داد. وختی نعل در خنه را روی گل میخ کوفتوم، یکی اومد دم در و خودشا «یوسوکی ناکامورا» مرفی کرد. خواسوم بکوبوم توی اون دوندنای کج و چوله اش که مانا بخاطر ایی مرغ حروم گوشت چن روزه عنتر و منتر کرده بود، اما یادم اومد که ایجا «جاپونه» نه ولایت خودمان که میشه درجا طرفا کشت و آب هم از آب تکون نوخوره، اما، خدا وکیلی، ترسیدم عریضه بده و انوخت یگ چوب نیم سوخته ای از تو ی «اوجاق شو میرینه» در بیارن و بچپانند فلانجامان. خلاصن، گفتم، آقاجان، ایی خروست، بوبخشین، ای مرغت پیدا شده. جون بکن یک تک پا بیا پاسگاه تویلش بگیر.>
صاحب طوطی گوید که مدت «اثنین سنوات» خون جگر خورد تا توانست به این مرغک نام و نشان و محل سکونت را تعلیم دهد. سر انجام مردک آزرده دل گوید: <مو خیلی خیلی زحمت کشیدوم تا بلکوم ایی طوطیه با ما «اوخت» بره، اما نرفت که نرفت. خب، مویوم، بین خودمان باشه، در قفسشا بفهم نفهم واز هشتوم، تا گورشا گم کنه بره پی کارش، اما، اینجا را موگن «جاپن» نه شهر هرت یا هرات. ایی بی صاحب مونده رفته بوده گل دیفال یکی نشسه بوده و توکن نمی خورده. شاید بگی چرا گربه نخوردتتش. آخه، توی چاپون گربهء ول پیدا نمیشه. البتن، گربه توی خنه ها فت و فرواونه، اما شکمشان بی صاحب مانده شان «دوله دوله» و کاری به پرنده و چرنده ندارن. خلاصن، اینقدر گل دیفال مونده بود تا همساده ها به «فولیس» تلیفون زدن و گوفتن که روی دیفال یگ طوطئی نشسته. بله، ایجور شد که پای «فولیس» بمیون اومد. کو شانس! عاقبت همون شد که گفتن <مال بد بیخ ریش صاحبش>
کلعباس بگفتا: < پس هوشکدوم از ایی چارتا، نعلبند راس راسکی نین؟ منظورت از دلاکه، کیه؟ در اینجا اوس باقر ذهن کلعباس را به دوران شباب ناباب سوق دادی و نشانه هایی بمیان آوردی که کلعباس را بیاد گذشته دیر باز انداختی، تا آنکه چهرهء اش بسان خورشید عالمتاب منور گشتی و گفتی: <خب، پس ایی تو مکتب خنه با ما هم کولاس نبوده؟ >
حال اوس باقر رشته سخن را بدست گرفتی و گفت: «در عنفوان جوانی» بعد تغییر لحن دادی و با آوایی شمرده و بلند گفتی: «چنانکه افتد و دانی» و بعد با لحنی کودکانه گفتی: «طیب الادا» «خلقی کالبدر اذا بدا». حال رو به کلعباس کرده گفتی: <کلعباس، تونا خدا، یادت بیاییه و مویا نومید نوکن.> در این هنگام بودی که عیون تنگ رفته کلعباس بمژگان زدن فتادی و بعد ضمن شکفته شدن گل از گلش با آواز بلند، همان گونه که معلمی در کلاس درس دهد، چنین بر خواندی: < تازه بهارا ورقت زرد شد*دیگ منه کاتش ما سرد شد.> اوس باقر که از شدت شور و هیجان در پوست خود نگنجیدی با کلعباس متفق الصوت گشتی و هر دو چنین برخواندندی: <پیش کسی رو که طلبکار تست* ناز بر آن کن که خریدار تست.>حال هر دو روی خاک سخت و سرد کف کاروانسرا بنشتندی و چشم در چشم هم دوختندی تا آنکه پس از دقایقی کلعباس بگفتی: <بچه ککا یک اسمی روی ایی هشته بودند، عصلن یادوم نمیاد.> اینک اوس باقر بکمک ذهن کلعباس شتافتی و سر نخی داد: < با «شین» «شرو» مره.> که کلعباس باکف دست پینه بسته بر پیشانی آفتاب سوخته خود کوفتی و گفتی: < «شاهد فسونگر»>. اوس باقر که آثار غم و حرمان در چشمان راستگویش منعکس شدی، زیر لب چنین زمزمه کردی: <رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز* خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز// خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز* خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز//>
کلعباس آهی سرد از نهاد برکشیدی و گفتی:<ایی جور آدما هر چی سندشان بالاتر بره یگ راه تازه ای برای عزیز نگرداشتن خودشان دست و پا موکنن. حال اوس باقر بمیان حرفش بدویدی و گفتی:<شیر مادرت حلالت باشه. ایی هم همینجور. دست کم کمش ایی بوده که بساط منقل و وافورا توی خنه اش علم کرده و ...> خب، دوسای پیاله ای و منقلی و ... خیلی باین جور آدما «میرسن» و پشتی شان موکنن. خلاصن اینکه هر جا آشه ایی فراشه.> کلعباس که همچون کوه آتشفشان خشم مذاب از چشمان فروریختی گفتی:< ایی بصغیر و کبیر رحم نمی کنه. اینا مانا مسخره کردن که گوشتا دادن دس گربه. اونایی دییه شون چی؟>
اوس باقر بگفتی: <کلعباس، پاشو ایی خرنا نعل کن. امرو دییه بسته، تا برات بگوم که انولیه که اومد و ما خیال کردوم داره «زاد المعاد» موخونه، اشتباه کردیم. او با پررویی خودشا به همه «مرفی» کرد اما هوشکی نفمهید. مو یکی نا پیدا کردوم که توی نجف نعلبند بوده و زبون عربا نا خوب بلده. همهء حرفاشا که راس راسه برییه مو «ترجبه» کرده که بعد برات «تریف» موکنوم.>
وقتی بانگ اذان ظهر برخاستی، کلعباس و اوس باقر هم کنار جوی جاری در کاروانسرا رفتندی و پس از شستن دست و روی با پشوه و چوبک به ایوان کاروانسرا بازگشتندی و سفره های قدکی خود را روی زیلویی فرسوده گستردی، سفره ای حاوی دو عدد نان گرده و تکه ای پنیر و دو عدد خیار سبز و مقداری سبزی خوردن. تنگ سفالین آب هم که در گوشه ای در سایه قرار داشت را اینک مقابل خویش بنهادی و چهار زانو بنشستندی و همزمان با دراز کردن دست بسوی سفره، هر دو زیر لب نام خدا را برزبان بیآوردندی. نه کلعباس و نه اوس باقر هرگز بمخیله اشان خطور نکردی که غذایی بهتر از آن نان و پنیر در عالم هستی وجود داشتی. در خلال مدتی که نان خوردندی هیچ سخن نگفتندی، بلکه زبان فروبستندی تا سنتی بس کهن را نشکنند. هر یک بنوبت تنگ آب چشمه را بدست برگرفتی و بر لب عطشان بنهادی و از آن ماء معین خود را سیر آب بنمودی، آنگاه کلماتی دال بر شکر گزاری بر لب بیآوردندی. در این هنگام بود که اوس باقر لب بگشودی و بگفتی: <کلعباس، ایی نعلبند نجفیه موگفت:<< ان ایل و تبار هذا رجل را خوب دانستی. پدر بزرگ این مرد مجنون کامل عیار بودی. تا آنکه حاکم مدینه او را فردی ناباب تشخیص بدادی و برای کاهش «متاعب» خلق الله هو را سلب بلد بنمودی اما او در عجمستان سکنی گزیدی و در این مکان با توسل به حیله و تزویر و ترفند بفریفتی خلق الله را و «اخد اموال الناس علی ادعاءات کاذبه». آورده اند که اورا دو فرزند نرینه و یک مادینه بودی و«كانت کلهم المجانين». احد منهم استخدام رفتی بنا معلم لکن بعلت جنون مفرط الوزارت المعارف او را اخراج کردی. هذا رجل دایمآ از سایه خود ترسیدی. مضافآ اینکه وی از اطفال هم خیلی خیلی خائفآ، تا آنجا که اطفال در کوچه جلوی اورا بگرفتی و بگفتی «دفع لهم بعض المال »یا «مقداری پول خرد رد کن بیاد». مضافآ، اطفال از او خواستی که با «تر»کردن فاصله بین انگشت شست و سبابه و عریان نمودن چفت زانو مبادرت به حرکات شدید باز و بسته نمودن این اهرم بنمودی تا صداهای خاصی از این نوسانات صادر شدی و اطفال بسیار خندیدی، واما آن امرآه که خواهر این معلم مجنون بودی هم یک پارچه خل و چل باشدی . القصه، اخوی این مرد مجنون هم مردی بودستی همانند اخوی ناسالم دیگر، اما اندکی خفیفتر. اورا اولادانی باشدی که کپی برابر با اصل یا«الطابق النعل بالنعل» ابو و اخو و خواهر. یکی از اولادان نرینه این مرد رخت سفر بربستی و بدارالحکومه عجمستان آمدی و به خیل نعلبندان رسمی پیوستی و چون کسی او را نشناختندی، نعلبندان مظلوم بخیال واهی که وی تواند زادالمعاد را از بر بخواند، پس تواند که بدانان کمک نماید، که زهی خیال باطل! چون مصائیی که او و دیگر وکیلان تام الاختیار در آینده برای نعلبندان غیر ملحقه به دار ودسته اشرار خواهند آورد لاتحد و لا تحصی خواهد بود.
یگ هفته پس از ماجرای انتخاب «وکیل تام الاختیار» از جانب نعلبندان، اوس باقر هراسان بنزد کلعباس آمدی و گفتی: <کلعباس، خرت زاییده کره خر!> کلعباس که مشوش بنظر رسیدی جویای توضیح گشتی که اوس باقر بگفتی: <نعل جیره بندی رفته و هوشکی هم حق نداره خودش نعل دورس کنه. نعلا فقط و فقط مش قاسم جبار توی تیمچه «توضیح» موکنه و هر نعلبندی هر روز فقط اجازه داره ده تا خر یا عسما نعلبندی کنه.> کلعباس که بشدت دچار حیرت شده بودی بگفتی: <تا عالم و آدم بوده، نعلبندا خودشان آهنگر هم بودن و اگه موخاسن موتونسن نعلاشانا خودشان دورس کنن. ای گربه رخصونیا برییه چیه. خودمون نعل دورس موکنیم.> حال اوس باقر بگفتی:<کلعباس سنبه پرزور تر از اونیکه که خیال میکردی. ایی نعلای که مش قاسم توضیح موکنه با نعلای ما کلی فرق دره. یکی اینکه دییه میخ لازن ندارن. با سریشوم روی سم نتراشیده می جسبونن. خیلی خیلی هم سوبوکه. میگن از جنس کاسه بشقابای ملامینه.>کلعباس بگفتی: <نعل ملامینی که نعل نیه. به چه درد موخوره؟ چارپا چار قدم روش راه بره می افته. ایی کار محصیت دره. ما از ایی نعلا نمی خواییم. نعل خودمانا می زنیم.> اوس باقر با دس یکی را که جامه قرمز بتن داشتی نشان داد و گفتی: <فکر اونجاش هم کردن. ایی غضنفر را می بینی؟ اونا هشتن که هر چارپای که از کارونسرا در میآیه نعلشا وازدید کنه.> کلعباس که بسیار خشمگین گشته بودی بگفت: < قصشان ازاینکارا چیه؟ > اوسا باقر در جواب گفتی: <یکی پول موخان. دویوم موخان نعلبندی توی چنگ خودشان باشه و بهرکی خواسن بدن. مردوم هم عقلشان بچشمشانه. تازه، گفتن هر نعلبندی بایس چاریک مزد نعلبندیشا بده به مش قاسم تا او خودش رد کنه بالا.>
آنروز احدی به کلعباس و اوسا باقر برای نعلبندی مراجعه نکردی و آنان پای دیوار کاروانسرا عاطل و باطل بنشستندی. غروبگانهان، اوسا باقر کلعباس را برای قانع کردن چنین مورد خطاب قراردادی :<کلعباس، مودونوم، ای کار غلطه و محصیت دره، اما چاره چیه. دییه هوچ چارواداری عسم و خرشا برییه نعلبندی پیش ما نمی یاره. از قدیم و ندیم گفتن: << خواهی بشوی «روسپی»، همرنگ جماعت شو. ایی نعلای ملامینی با سریشوم فرداش از سم «وا» مره. مردم کورشن خودشان عارض بشن. ما همین نعلانا سفارشی موچسباینم روی سم. عضافه بر اون ما خداوکیلی سم چارپانا هم تراش میدیم و از حالا احتراف موکنیم که کل کار غلطه. حالا، پاشو تا بریم پیش مش قاسم تا اسممانا بنویسه و بشیم نعلبند رسمی.>مش قاسم که هیچگاه بدرد لای جزر هم نخوردی، در شغل جدید با دیدن کلعباس و اوس باقر باد در غبغب بینداختی و بگفتی: <کارتان چیه؟ برییه نعلبندی اومدین یا کار دییه ای دارین؟>کلعباس که معتقد بگدا پروری نبود، بارها و بارها ببهانهء کار از مش قاسم خواسته بود که بهنگام نعلبندی دست ستوران رموک را محکم نگهدارد تا بدین وسیله وجوهاتی به مش قاسم بپردازد. ولی اینک باور نمیکرد که مش قاسم این چنین با او مواجه شود. بهر تقدیر، اوس باقر پیش دستی بکردی و بگفتی: <مش قاسم، ما اومدیم نعلبند رسمی بریم و هرچی خرجش هم هس مدیم.> مش قاسم که انگار دنیا را باو داده بودند گفتی: <انول بایس انتحان نعلبندی بدین. اگه قوبول رفتین اونوخ بایس برین وردست یک نعلبندی از سه ماه تا یکسال شاگردی کنین. بعدش بیایین و یک پولی برییه «عضم» شدن بدین تا جواز نعلبندی براتان صاده بره.>
کلعباس باوس باقر نگاهی معنی دار بیفکندی و با ایما و اشاره باو فهماندی که توقف جایز نباشدی. وقتی کلعباس بر اعصاب خودمسلط شدی چنین لب گشود: <کاشکی زمین دهن واز میکرد و مویا قورت میداد تا این همه خفت و خواری نکشوم. از اون وخت که مو دس چپ وراسوما شناختوم رفتوم توی کارصنعت و مسگری و آهنگری و نعلبندی. مو به سنب خر و عسم که نگاه کنوم تشخیص مدوم که جنس سنبش چیه و چقذر بایس تراش ورداره و نعلش باید چند مثقالی باشه. حتی موتونوم بفهموم که کدوم مادیون یا ماچه اولاخی اونا زاییده. هوشکی جلوی این مش قاسما نگرفته بوده که نعلبند نشه. عرضه شا نداشت. اگه میرفت توی نعلبندی، انولین خری که نعل میکرد شل مرفت. حالا کار مو بجایی کشیده که مش قاسم از مو مخاد بروم شاگردی کنوم. کدوم نعلبند کار کشته اییه که مویا نشناسه. حتی اونی هم که بیخودی با ما سر دشمنی داره مدونه که مو توی کار نعلبندی اوسایوم.> اینک اوس باقر که خود نیز متحیر گشته بود گفت: <کلعباس، انول اینکه خودتا ناراحت نوکن، ایی مش قاسم معموره و معذوره. اینا هشتن دم در تا جواب ارباب روجوعا بده. حالا ما فهمیدم که کارمان بیخ پیدا کرده. مو و تو نون درآر خنه و زن و بچه هسیم. از قدیم گفتن«مرد آنست که در کشاکش درد*پیش دشمن خم بابرو نیارد. عیب نداره، ما ایی خفت و خواری نا روی خواری های دییه قبول مکنیم و ایی انتحان من در آوردی نا هم میدیم. «فلان که پاکه، چه منتش بآفتابه». بذار مو ته و توی قضیه نا در بیاروم ببینوم مضمونشان از انتحان چیه.>
اوس باقر هرچه کوشیدتا در یابد که امتحان نعلبندی چیست و چگونه بر گزار میشود کمتر بپاسخ رسیدی. مسآله امتحان بصورتی معضل و مرموز و لاینحل در آمدی. اوس باقر در یافت که اگر زیر کاسه نیم کاسه ای نباشد موضوع چنین در هاله ابهام فرو نخواهد رفت. تلاش کلعباس و اوس باقر بهیچ وجه من الوجوه مثمر ثمر واقع نگردیدی و آندو با عنایت به تسلط شغلی خود کنکاش بیشتر را امری بیهوده دانستی و عاقبت الامر، تصمیم براین گرفتند تا در امتحان نعلبندی رسمی شرکت جویند. تاریخ امتحان فرارسیدی اما بگونه غیر مترقبه و بدون هیچگونه دلیلی امتحان بتقویق افتادی. تعویق حاصله بدلیل این بودی که برخی از صاحبان قدرت و اقتدار تعویق آنرا برای رسیدن باهدافی ضروری دانستندی، تا اینکه چند روز پیش از امتحان مشخص شد که تعدادی از دادن امتحان معاف شدندی و امتحان ندادندی و در زمره نعلبندان رسمی قرار گرفتندی.
اوس باقر گفت:<اسم نورچشمی نا هم اعلام نمی کنن که آدم بفهمه که شلک و شمایلشا چوجوریه و ایی خاصه خرجی و یگ «بام و دو هوا» برییه کیا بوده.> بعدآ معلوم شد که یکی از اینان داماد فردی صاحب نفوذ باشد که پدر زن خواسته است تا شوهر دخترش از تمامی امتیازات موجود در حیطه قدرتش برخور دار شود. چون نام داماد را اوس باقر برلب آوردی، کلعباس بشدت دچار عجب و حیرت گشتی و گفتی: <مو این فلان فلان شده را مث کف دسوم می شناسوم. پونزه سال پیش یکی اومد و یک خرینا برییه نعلبندی پیش مو آورد. وختی بخره نگاه کردوم دیدوم ای خرنا راسی راسی رنگ کرده بودن نه مث متل خر ملا «نرص الدین». خره انول سفید سفید بوده، ولی بعدن با خضاب جمالی کرده بودنش سیای سیا. پیش خودم گفتوم موکه مدونوم ایی صاحب ایی خره نیه. خب، اگه دوزی باشه، اینکارمحصیت داره که مو برییه چندرغاز چشوم رو چشوم بزاروم و هوچی نوگوم. به آوردنده گفتوم، برییه چی این خرا رنگ کردین. آورنده ء بی خبر از همه جا جواب داد برییه اینکه حاج خانم سیاشا دوس داره. وختی پرسیدم صاحب خره کیه اسم یگ زنیا برد که نشنیده بودم. خلاصن، از سرخودم واکردم و نعل نکردوم. داشتوم نعلبندی میکردم که دیدم یکی مث شمرذلجوشن اومد و بلند بلند داد زد که برییه چی خر عیال مانا نعل نکردی، هان؟ بش گوفتوم، مو خر رنگ کرده نعل نمی کنوم. داد زد<< اولندش که ایی خر رنگ کرده نیه. ثامنن، بتو چه مربوطه که خرا رنگ کردن یا نه.>> اوس باقر اون رو اونقذر عصوبانی رفتوم که میخاسوم بایک ضرب شمتراش کله اشا بندازم جلوی پاش، اما جلوی خودما گرفتوم و گفتوم همون که گفتوم ای خر رنگ کردیه و تا صاحبش عصلیش که فلانیه نیاد و اجازه نده مو اینا نعل نمی کنوم. آقانی که تو باشی وختی متوجن شد که تا صاحب عصلی اجازه نده نعلش نمی کنوم گفت: <<اگه مو هشتوم تو دییه توی این کاروانسرا نعلبندی کنی تخم بابام نیسوم>> وختی دید که دییه چیزی نمونده که سمتراشا ببروم بالا راشا کشید و رفت اما پیش اینکه فاصله بگیره گفتوم از ننه ات سؤعال کن تا بت بگه بابایی راس راسیت کیه..>
(داستان دنباله دار است!)
5. انجمن نعلبندان رسمی عجمستان (بخش اول)
آنکه چون بجـبر زمان و قدمت مکان، سوق امم و مردمان ممالک محروسه به پیش، با توجه به احکام واصله، از اهم واجبات است، لذا بموجب این فرمان مقدور و میسور میسازیم تا صنف رنجور و زحمتکش «نعلبند» که هزاران سالست به ستوران و صاحبان آنان صادقانه خدمت کرده اند انجمنی تآسیس کنند تا موجب دلگرمی «افراد منتخب» صنف نعلبند بشود. البته، بشرطها و شروطها که منتخبین دیناری بعنوان مواجب و علیق ماهانه از اعضاء زحمتکش دریافت ندارند و کارشان فی سبیل الله باشد و بدین ترتیب بود که «انجمن نعلبندان رسمی عجمستان» پای بعرصه هستی بنهاد و در نتیجه نعلبندان محروم و مضطر و بینوا یکایک در میدان وسیع «بلدیه» تجمع بنمودند. بعد ناطقی چرب زبان بر بالای سکو برفتی و در مورد مزایای بی کران انجمن داد سخن بدادی بگونه ای که نعلبندان سیه روز یکباره بوجد و سرور در آمدندی و نفسی راحت از عمق جگر پر سوز و گداز برکشیدندی. حال ناطق خوش سخن از آنان خواست تا با او هم آواز شوند و یکدل و یک زبان چنین برخوانند:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید * که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
سپس از نعلبندان خواستند که بشمار انگشتان یک دست «وکیل و وصی و قیم تام الاختیار» و باندازه دو شست سر بالا دو عضو یدک دیگر برگزینند. هنوز طنین سخن ناطق چرب زبان در پیچ و خم گوشها مطنطن بود که داوطلبی بروی سکو آمد و خود را بلسان عرب چنین معرفی کرد:
انا السريعه يخفف من معظم موجع ، والغطرسه وحشي رجل على كوكب الارض. وانا لست الاول او الاخير مجنون اي عضو من الاسرة. والدي يرغب فى الحرب اكثر من السلام. داعر يود بلدي الأم للتحريض على الغضب في حالات اخرى. الاول ، مثلهم ، تتمتع صنع أعداء. انا مجنون كان العم. بلدي عمه هو مجنون. ونحن جميعا الكراهية الانسانيه. ونحن جميعا التمتع القتال. ونحن العدوانية. استمتع استعداء الناس. انا متهور ، والتسرع ، والمدمره. نحن نريد كل شيء او لا شيء. انا بحاجة الى الاهتمام من خلال السلوك السلبي. ونحن جميعا نعتقد ان من الضروري ان تكون لا تعرف الرحمه ان تتكلل بالنجاح.
چون سخنان داوطلب کرسی تام الاختیار وکالت صنف نعلبند بدینجا رسید، نعلبندان با دستهای پینه کرده و مستور از زخمهای کهنه ناشی از اصابت ناگهانی سمتراش بر ساعد عریان دست چپ نومیدانه بهم نگریستندی و ندانستندی که در این راه تکلیف آنان چیست. در این هنگام، «کلعباس» نامی که عمری را در نعلبندی بسر کرده و صدها اسب قشون و سلاطین را در صلح و حرب نعل بسته بودی، روی به «اوس باقر» نامی که در جوارش نشسته بودی کردی و نجوا کنان پرسیدی: <اوس باقر، ایی چی موگه؟> اوس باقر نیز که صدها اسب و قاطر چموش و لگد زن را با مهارت وافر نعل بسته بودی گفت: < مو بعمروم خیلی قاطر چموش دیدوم و تونوسوم نعلشان کنوم، اما امرو بد جوری توی «خفت» افتادم. بلکوم یکی پیدا بره عصل و نسب اییا بودونه و بگه که ایی کیه و کلکش چیه. ولی خدا وکیلی، چشوم آب نمیخوره که ایی قص کمک داشته باشه. خدایا، ایی آخر عمری بتو پنا مو بورم. خدایا، روزی همهء ما دس تویه. نون زن و بچهء مانا دست اینا نده. تو خودت الحمو لاحمینی.>در غلغله بیعت کردن، کلعباس رو به «اوس باقر» کردی و گفتی: <وخیر، باسم دس بآب فلنگا بوبندیم. دس داشن توی اینکار محصیت داره.> اینک هر دو نعلبند، خود را بدرب خروجی رساندندی و بمستحظ گفتندی : <گلاب بروتان، دس بآب از ایی طرفه؟> بدین ترتیب، خود را به بیرون رساندندی.
فردای آنروز، وقتی در دکان خود واقع در دهانهء کاروانسرا استادانه و با ایمان و اعتقاد باینکه نعلبندی هم گونه ای طبابت است بکار مشغول بودندی. کاری در راه خدا و بخاطر امرار معاش روزانه و برخاسته از نفس کار. بالاختصار، آنگاه که سم ستوری را بآرامی در کف دست گرفتندی، آنرا دست و پا و ناخن خود فرض همی کردندی. تراش سم حیوان با آن تیغ داس مانند با یک حرکت، چنان ماهرانه انجام گرفتی که هر بیننده ای را بهوس تقلید از ای کار همی انداختی، چون سم سخت و کج و معوج ستور زیر تیغ تیز سم تراش همچون پنیری سفت و جامد عمل کردی و با یک تراش، نسج سفید سم بسان عاج فیل ظاهر شدی. حال دست راست دراز کردی و نعلی از جعبه برداشتی و برای اطمینان از درستی اندازه، آنرا روی سم تراشیده نهادی و تشخیص دادی که تراش دومی لازم است یا نه، تا آنکه سر میخ بلند به نسج زنده سم نرسیدی و از درد بی امان آن ستور را «شل» ننمودی. هر ستوری بعقل ناقص خود تشخیص دادی که این دو استاد کار خوب دانستندی که درد چیست و راه کار برای اجتناب از آن کدامین است، لذا، بدون تقلا، ساکت و آرام همی ایستادندی تا میخ ها ماهرانه فرو کوفته شدندی و آنگاه کلعباس دست نوازشی بر گردن اسب یا الاغ کشیدی و گفتی:<برو بسلامت!> و دستمزدی عادلانه و حلال و بدون اجحاف از دست دراز کرده و مصر صاحب مال پس از ذکر «قابل نداره» بگرفتی و آنرا بداخل جعبه ای سر باز بینداختی و سر بالا گرفتی و گفتی: <خدایا، تو هم از دس ما راضی باش!>
اینک، کلعباس، از اوس باقر پرسیدی: <راسی، دیرو اینا چه کردن؟> اوس باقر گفت: <بذار از ایی که اسم خودشا هشته نعلبند ولی همه کاری موکنه بغیر نعلبندی سوعال کنوم.> سپس نزد این شخص رفته و پس از دقایقی بازگشت و چنین گفت: <مگه چار تا وکیل دییه هم خودشان دواطلب شدن و اومدن پشت بلندگو و بعدش به نعلبندا گفتن:<چنکه «پنشتا» وکیل لازم دارین یا خودتان از میون این پنشتا «پنشتا» انتخاب کنین یا معرفی کنین تا رآی بگیریم. خلاصش اینکه از میون همون پنشتا، پنشتا قیم انتخاب کردن.> کلعباس پرسید: <نوگفت اون چار تای دییه کی بودن.> اوس باقر در جواب گفتی: < یکیشان همونه که دیرو دیدیم. سه تا از چارتای باقی مونده هم «حمومین» اما یکی شان نعلبنده. از اون سه تا حمومیه، یکیشان «دلاکه». دویومیه «قدیفه چیه» و سیومیه هم «تون تاب» حمومه.>
(داستان دنباله دار است!)
6. اپراتور تلفن اورژانس 911
طبق گزارش «آسوشی یتد پرس» در مورخهء 14 ماه مه 2008 برابر با 25 اردیبهشت 78 در شهر
« NASHVILLE » از توابع ایالت «تنسی»، زنی به اپراتور تلفن اورژانس 911 تلفن زد و مدعی شد که:< «بویفرند» سابقم نوک چاقو را گذاشته روی گلوی من و منو بقتل تهدید کرده». اپراتور که باپلیس در ارتباط آنی هست، بی درنگ خبر را بپلیس شهر منتقل کرد، ولی بهنگام قطع ارتباط با تلفن زننده، با خود زمزمه کنان گفت: <بجهنم که میخاد با تو چکار کنه.> غافل از اینکه نواری مشغول ضبط مکالمات فی مابین اپراتور و تلفن زننده و حتی نفس کشیدن های اپراتور است. از طرف دیگر، فرستندهء تلویزیونی شهر هم که بیست و چهار ساعته به نوار مکالمات اپراتور با مردم دسترسی دارد، پس از شنیدن عکس العمل اپراتور، مراتب را ضمن اخبار باطلاع مردم شهر رسانید. پس از پخش خبر، سخنگوی مخابرات اورژانس شهر هم برای متهم نشدن به بی اعتنایی، بلافاصله اعلام کرد که اپراتور مذکور جدید الاستخدام بوده است و پس از بر لب آوردن آن کلمات بی درنگ اخراج گردید.
|
هفته 4-1: لقاح یا باروری «اوول» |
هفته 5: اگر تست حاملگی منفی در آمد پس از چند روز تکرار شود. |
|
هفته 6: در این هفته « embryo» مبدل میشود به جنین و اندازه آن برابر است با یک عدد لوبیای پخته. ستون فقرات و سلسله اعصاب تدریجآ ظاهر میشوند و جنین مجهز به دستگاه گردش خون میگردد و گروه خونیش ممکن است با گروه خونی مادر متفاوت باشد. بند ناف بوجود می آید و دست ها و پاهابصورت برجستگی های کوچکی همانند جوانه روی گیاهان ظاهر میشود. |
هفته 7: قلب بچه تدریجآ بوجود می آید. |
|
هفته 8: اگر مادر قبلآ دچار سقط جنین شده باشد، اینک میتوان از جنین اسکن گرفت. |
هفته 9: مادرانی که ممکن است ناقل بیماری های کم خونی و تالاسمی باشند در این هفته باید آزمایش خون بدهند. |
|
هفته 10: بین هفته دهم و سیزدهم لازم است که برای تشخیص وضعیت بچه اسکن گرفت. |
هفته 11: بند ناف کامل میشود و تغذیه و دفع فضولات از طریق آن صورت میگیرد. جنین اینک شکل آدمیزاد را بخود میگیرد. |
|
هفته 12: از این هفته ببعد خطر سقط کاهش پیدا میکند. |
هفته 13: رحم درشت میشود و شکم بالا می آید و جنین میتواند سر خود را براحتی جابجا کند. |
|
هفته 14: اینک یک سوم دوران بارداری گذشته است. |
هفته 15: در این هفته آزمایشات ضروری برای تشخیص وجود یا عدم وجود سندروم معروف به « Downs» انجام میگرد، مانند آزمایش خون و غیره. |
|
هفته 16: جنین در این هفته دارای انگشتان دست و پا میشود. |
هفته 17: جنین میتواند صداهای دنیای خارج از رحم را بشنود. |
|
هفته 18: در این مرحله جنین در رحم حرکت میکند. |
هفته 19: جنین قدی برابر با 15 الی 20 سانتیمتر و وزنی معادل 300 گرم دارد. دندان های شیری در لثه ظاهر میشود. |
|
هفته 20. نیمه راه حاملگی. |
هفته 21: مادر شاید احساس نفس تنگی کند زیرا رحم از زیر روی پردهء دیافراگم فشار می آورد و ریه های جا برای منبسط شدن ندارند. |
|
هفته 22: برخی از حواس پنجگانه مانند حس ذائقه و لمس پدیدار میشوند. |
هفته 23: استخوان رشد میکنند و جمجمه تدریجآ سخت میشود. |
|
هفته 24: انجام چک آپ ها و اسکن های لازم برای تشخیص مکان و موقعیت جنین |
هفته 25: اعضا بدن جنین بوجود آمده اند و در حال رشد و نمو می باشند. |
|
هفته 26: رنگ پوست جنین تدریجآ شکل عادی بخود میگیرد. |
هفته 27: جنین اینک 34 سانتیمتر قد و حدود 800 گرم وزن دارد. |
|
هفته 28: انجام چک آپ های مرسوم و متداول برای تشخیص ترشحات «آنتی بادی» و غیره. |
هفته 29: برخی از بارداران دچار خستگی شدید پا میشوند. |
|
هفته 30: شروع انقباضات مقدماتی معروف به «هیکز» |
هفته 31: جنین در این مرحله قادر به تشخیص تاریکی از روشنایی میشود. پیدایش شیر متراکم (آغوز)در پستان مادر. |
|
هفته 32: دومین چک آپ دوران حاملگی. جنین 42 سانتیمتر قد و 2/2 کیلوگرم وزن دارد. اگر زائیده شود امکان ادامه حیات ممکن است. |
هفته 33: در این مرحله سر بچه باید بطرف پایین قرار گرفته باشد. در غیر این صورت، سر بچه را باید بطرف پایین برگرداند. |
|
هفته 34: شاید مادر نتواند غذای کافی بعلت بزرگ شدن شکم میل کند. |
هفته 35: اگر لازم باشد در این هفته است که باید در باره «سزاریین» صحبت کرد. |
|
هفته 36: در این مرحله ممکن است سر بچه در حفره هایی از لگن گیر کند. |
هفته 37: در این هفته ریه بچه تکامل پیدا کرده است. |
|
هفته 38: اگر بچه ای از این هفته ببعد بدنیا بیاید امریست عادی. |
هفته 39: چک آپ سوم دوران حاملگی |
|
هفته 40: قاعدتآ بچه باید در این هفته بدنیا بیاد. |
هفته 41: اگر بچه بدنیا نیامده است باید بکمک دارو موجبات زایمان را فراهم آورد. |
سایت اینترنتی و فرستدهء معروف تلویزیونی «abc » د ر مورخهء 18 اردیبهشت ماه جاری (78) در سایت خود مطلبی را به کتابی در باره «خورد و خوراک» تخصیص داده است که گلچین آن ذیلآ درج میگردد. این کتاب که در امریکا منتشر شده است « In Defense of Food» نام دارد و د ر نشریهء « New York Times » در شمار یکی از پرفروش ترین کتابها نه فقط در امریکا بلکه در تمام دنیاقرار گرفته است. نویسنده این کتاب « Michael Pollan» میباشد. نویسنده میگوید:<با ماشین داشتم از سانفرانسیسکو بکالیفورنیا میرفتم که توی جاده بوی خیلی بدی بدماغم خورد. وقتی نگاه کردم دیدم که این بوی بد از یگ گاوداری بلند میشود که کنار جاده قرار دارد. انتظار داشتم که گاو ها توی مرتع بچرند نه در یک طویله در بسته حبس باشند. حالم کلی بدشد.> این مواجه برای نویسنده الهام بخش شد و او را بفکر واداشت. در این کتاب نویسنده بنوعی ناهنجاری در خورد و خوراک مردم امریکا اشاره میکند که تحت نامهای
« Orthorexia» و « Nutritionism» مطرح کرده است که دومی «تغذیه» معنی میدهد و لی اولی معنی دار است که معادلست با «خط مشی افراطی در انتخاب خوراکیها». در واقع توسعه بیش از حد کارخانه های مولد مواد غذایی مردم امریکا را ببلا دچار کرده است. بعبارت ساده تر امریکائیها مرتب ماشین حساب دستشان گرفته اند و با چهار عمل اصلی مشغول محاسبه مواد غذایی اند: چقدر کالری دارد. چقدر چربی در آن هست. آیا «اومگا 3» دارد یانه؟ مردم خیال میکنند با انجام این محاسبات تا آخر عمر صحیح و سالم باقی می مانند. نویسنده میگوید: < مردم اشتباه میکنند. آدم باید غذای سالم بخورد تا سالم باقی بماند.> مثالی که میزند «مارگارین» است. کارخانه های مولد مارگارین سالها تبلیع کردند که مردم کره گوسفندی و گاوی نخورند چون حاوی «چربی اشباع» شده است. بجای آن مارگارین بخورند. نویسنده میگوید: <مادرم میگفت: <بالاخره یه روزی می فهمند که هیچی بهتر از کره طبیعی نیست.>> البته اون وختا ما به حرف مادرمان خندیدیم. تا اینکه بعدآ ثابت شد که حرف مادرم درست بود. چون میزان مواد مهلک موجود در مارگارین در مقابل معایبی که از کره مطرح میکردند قابل مقایسه نیست.> نویسنده نظرش بر این است که بقیهء مواد غذایی غیر مآکولی که عرضه کرده اند همانند مارگارین است. نویسنده معتقد است که مردم امریکا باید راضی بشوند که کمی وقت و پول بیشتر برای خورد و خوراک خود کنار بگذارند. میگوید بجای اینکه بروید از سوپرمارکت مراکز خرید مواد خوراکی تهیه کنید یک تک پا آن طرف تر بروید و مواد خوراکی بسته بندی نشده را مثل 50 سال پیش بخرید. (نظر مترجم: خدا را شکر اینجا هنوز بطور کامل به این مصیبت دچار نشده ولی لبنیات «سنتزی» مانند خامه و پنیر و شیر که احتمالآ مضرند، فراوان شده است.) نصیحت این نویسنده بسیار ساده است: <آنچه میخورید غذا باشد. در مصرف غذا ها اسراف نکنید و تا میتوانید سبزیجات و حبوبات مصرف کنید.> این مواد غذایی که در سوپرمارکت ها عرضه میشود خوارکی و مآکول نیستند. شاید بوی مواد غذایی بدهند یا طعمی شبیه آنها داشته باشند، اما اینها مواد غذایی نیستند. بهترین محک برای تشخیص اینکه چه غذایی را نباید خورد اینست که اگر مادر مادر بزرگ (ننجون) در قید حیات باشد آنرا باو نشان دهید، اگر آنرا نشناخت جای آن مادهء غذایی داخل ظرف آشغالست. از خوردن هر مادهء غذایی که تولید کننده از آن تعریف میکند خودداری کنید. از خرید مواد بسته بندی شده که خیلی خیلی گرانتر از نپخته یا بسته بندی شده آن مادهء خوراکی است خود داری کنید.
9. بحق چيرهاي باور نكردني
در ايالت «ويسكاسن امريكا» رفتگري بنام « Voight»، بهنگام جمع آوري زباله پاكتي را پيدا كرد كه حاوي 1900 دلار بود. نامبرده پاكت حاوي پول را به مسؤلين شهر تحويل داد(!) و طبق مقررات حاكم اگر صاحب پول پيدا نشود يابنده مالك شناخته ميشود. دادستان شهر هم متقابلآ اعلام كرد كه رفتگر مذكور 250 دلار بعنوان جايزه دريافت خواهد داشت. چيزي نگذشت كه خانواده اي مراجعه کردند و ثابت شد كه مالك وجه مفقوده مي باشند و آنها هم براي قدر داني از صداقت رفتگر مبلغ 400 دلار مژدگاني به رفتگر دادند.
يك فروشگاه پوشاك البسه رسمي تعدادي لباس عقد به خواهراني كه قصد ازدواج با افراد قشون، جنگ ديده و نديده، را دارند هديه ميكند. خواهري كه 21 سالست در قشون مشغول خونفشاني است پس از استماع اين خبر مهم از راديو، جمعه گذشته براي «پرو» لباس به فروشگاه مذكور مراجعه نمود. عليا مخدره در سپتامبر آينده (آذر) بعقد نكاح در مي آيد. مشارواليها دريافت لباس عقد مطروحه را بر خريد اقساطي ترجيح داده و فرموده اند: ديه از اي بيترتر چي ميشه. فروشگاه ديگري بنام « One Enchanted Evening » بمفهوم «ليلة السحر و الافسون» گفته است: وقتي شنيديم همكارامون دست به هديه رخت عروسي زدند، ما هم همين كارو كرديم. فرقي نيمي كند كه شوما عضو حزب دمكرات باشين يا «رپوبليك» يا استقلال، اونچه مهمس اينس كه اين جووناي ما كه فعلن اوجاند (عراق) ميخاد اعتقاد داشته باشن يا نداشته باشن. وظيفه ما اینس كه يه جوري براشون خدمتي انجام بديم. لازم به توضيح است كه اين لباس ها بين 2000-5000 دلار قيمت دارد ولي لباس عقدي هم ديده ميشود كه 5850 دلار قيمت دارد. فروشگاه «ليلة السحر و الافسون» 100 ثوب لباس هديه كرده است و بقيه 20 ثوب. خدا روح امواتتان بخير كند.
WEXFORD,
11. خود کرده را پشیمانی سودی ندارد
طبق گزارش پليس كانزاس، سه جوان 23-20-18 ساله سر بلند گو یا «اسپكر» با نو جوان ديگري جر و منجرشان شد. بعد گروه سه نفري تصميم ميگرند تا آرتيست بازي دربياورند و پسرک را كت بسته با خودشان ببرنديا بعبارتي (آدم ربايي!) كنند. بيست وسه سالهء كه سلاح كمريش را بتقليد فيلمهاي هاليوودي چپانده بود زير كمر بندش و احتمالآ يادش رفته بوده چخماقش را بخواباند، ششلوش عمل کرد و تیر به شرمگاهش اصابت کرد. مجروح در حالبکه از شدت درد بخود مي پيچد دو باره سلاح عمل کرد و تیری به قلوهء پایش اصابت نمود. پس از اين قمر در عقرب شدن اوضاع و احوال، مجروح افتان و خيران خود را به بیمارستان ميرساند. دو شريك ديگر هم بعلت معاونت در جرم و تؤطئه و ممانعت در اجراي احكام عدالت دستگير شدند.
دختري 22 ساله در سالني بزمين خورد و دست و پاش كوفته شده و در نتيجه از مسؤلين «بار» شكايت كرده. اين خانم كه اسمش « Megan Zacher» هست در مسابقه رقصي شركت كرده بود كه اگه برنده ميشد 250 دلار جايزه ميگرفت. رقص مد نظر "Shake-It-Like-Shakira" نام دارد، يعني «رقص مث «شكيرا»» خواننده موسيقي پاپ است. اهل «كلومبيا» اما اصليتش لبناني است.
مقامات رسمي در «ولينگتن» پايتخت نئو زلاند، اعلام داشته اند كه در سال تحصيلي جاري دانش آموران دبيرستان ها مجازند كه با استفاده از برنامه«"text-speak" » موجود در تلفن هاي موبايل جواب سؤالات را بدهند. برنامه «"text-speak" » متكي است بر اختصاراتي از اين قبيل:
"txt" for "text", "lol" for "laughing out loud" or "lots of love," and "CU" for "see you."
گرچه سازمان ارزيابي نئو زلاند اين شيوه را تشويق نمي كند اما حاضر بقبول مي باشد.
« Phil Stevens» وبلاگ نویس در وبلاگ خود چنين اظهار نظر كرده است:
"nzqa(New Zealand Qualifications Authority): u mst b joking, or r u smoking sumthg?"
پیست مصنوعی و چهار فصلی اسکی دوبی بمساحتی معادل 22500 متر مربع که تقریبآ معادلست با سه قطعه زمین فوتبال با سرمایی معادل یک یا دو درجه سانتیگراد افتتاح شد. اوج منتهی الیه فوقانی آن از سطح زمین 85 متر یا بعبارتی برابر با یک ساختمان 25 طبقه است با 5 پیست فرعی از لحاظ شیب و عوارض زمین. طویل ترین پیست 400 متر طول دارد. این پیست گنجایش 1500 نفر را دارا میباشد. دارای پارکی است بمساحت 3000 متر مربع. مجهز به انواع تله کابین. با خرید بلیط، لباس و وسایل اسکی هم در اختیار قرار میگرد. پیست مجهز است به مربیان ورزیده و رختکن و لاکر و فروشگاه های اختصاصی و تریا هایی بنام «سن موریس» و «آولانش».
فیلم کوتاهی در کاخ سفید در دست تهیه است که آکتور های معروفی در آن شرکت دارند. در رأس این آکتور ها « Barney» قرار دارد. دیگر اشخاص عبارتند از رئیس جمهور و همسر «لورا بوش» و «بزم افکن» معروف « Dolly Parton» و « Emmitt Smith» سه بار قهرمان «سوپربال» و برنده جایزه «رقص با ستارگان» و «استراژتیست» معروف امور سیاسی بنام « Karl Rove» و وزیر آمورش و پرورش «مارگارت اسپلینگ» و بالاخره وزیر مطبوعات بنام « Tony Snow» و سیاهی لشکر. واما نگفتیم « Barney» کیه؟ «بارنی» که در میان این جمع در اصالت عملش تردیدی نیست سگ «جرج بوش» است که نژادی اسکاتلندی دارد و اسم این فیلم ویدیویی "Barney's Holiday Extravaganza," نام دارد.
WASHINGTON, Dec. 9, 2006, (AP)
در فروشگاه معروف «وال مارت»، مردی، حین خرید در بخش اسباب بازی ها، بسته غیر منتظره ای پیدا کرد که حاوی هروئین بود. البته وزن چندانی نداشت و فقط یک گرم بود. سازمان پلیس از پیدا شدن بسته ابزار خرسندی کرده، زیرا بنظر آنان امکان داشت بچه ای آنرا پیدا کند و طبق عادت بچگانه بلافاصله آنرا در دهان بگذارد که مسلمآ این مقدار هروئین برای یک طفل بسیار مهلک میشد. پلیس میگوید شاید صاحب بسته از مشاهده مأمور ترسیده و بسته را عمدآ زیر قفسه انداخته است . بهر حال این موضوغ از نظر فروشگاه و پلیس بصورت معمایی لا ینحل در آمده است.
پریروز یعنی دو روز پیش از کریمس، خانمی همراه یک یا دو پسر بچه از اتوبوس خطی بالا آمد ؛ بهمه سرنشینان سلام کرد. بعد پاکتی با برچسبی تمبر مانند که رویش نوشته شده بود: تقدیمی یک دوست به دوستی. این زن به تمامی 20 نفر مسافران اتوبوس یک فقره پاکت در بسته داد و قبل از اینکه اتوبوس حرکت کند پیاده شد. آنقدر این کار با سرعت صورت گرفت که کسی نه چهره او را بیاد میاورد و نه مشخصاتی از او میداند. در خلال این مدت سرش را پایین انداخته بود. وقتی مردم در پاکت ها باز کردند دیدند 50 دلار داخل پاکت است. راننده اتوبوس میگوید بین مسافرها جوانی بود که از خوشحالی بگریه افتاد و گفت: <خانم جان، خدا خیرت بده. نمیدونی که من چقدر این پولو لازم داشتم.> مسؤلین اتوبوس رانی میگویند تلاش ما برای شناسایی این خانم نیکوکاربجایی نرسید. او اصلن قصد تبلیغ نداشت. راننده ای میگفت: <توی شیفت من، دوبار این خانم آمد توی اتوبوس. واقعآ چه کار قشنگی بود. آدم از خیرخواهی کیف میکنه.>
اين روزها در ساير بلاد كه خطوط مخابراتی پر «باد» «baud» دارند، بر و بچه هاي كم سن وسال با يه دوربين خاطرات خودشان را در جا براي انس و جن مخابره ميكنن. اخيرآ كار يه دختر بيكس و کار بنام اينترنتي« Lonelygirl15» حسابي بالا گرفته. اين برنامهء ويديوي تونسه دو ميليون تماشاچي براي خودش جمع و جوركنه. شروعش خيلي ساده و معمولي بود. اين جوري شروع شد. اومد و گفت: <من از خونمون در رفتم. مامان و بابام كلي آدماي مؤمن و مقدسي ان. توي خونمون، كارم اين بوده كه يراست برم مدرسه، يراست برگردم خونه. بشينم سر درس و مشق و عبادت. حالا اومدم اينجا و يه اتاق كرايه كردم و ميخام خاطراتمو مو مو و در جا براتون پخش كنم.> هركس عكس اين «معصومه خانم» را ديد زد زير گريه و گفت <ننه، الهي مادرت برات بميره. بميرم ننه براي غريبي وبي كسيت. > دختره از اون شكلك دربيار هاي قهاره. ميتونه با حركات دست و لب كارهاي انجام بده كه بقول «اسلاف مرحوم ومرحومه»، آدم انگشت حيرت بدهان همي گزد. اولين پخش همين امسال 25 تير ماه شروع شد. عنوان موضوع ها اين بود: <تقصير پسرهاس. حرف هاي بابام با «دانيل». ميگما، راسي، بابا و دانيل راجب به چي حرف مي زدن؟> كانال «معصومه نسا» تويي « YouTube » هستش. يه فرستندهء مشهور از اين «دختر بيكس و کار» دعوت كرده تا در برنامه «TV show» شركت كنه
وقتی فروشنده فروشگاه تار وتنبور و گیتار داشت با یه مشتری حرف میزد، موسیو مورگان با لباسی ورقلمیده از فروشگاه شق و رق خارج شد. در این موقع فروشنده داد زد: اوهوی، وایسا بینم. اون چیه زیر لباست قایم کردی. مورگان که گیر افتاده بود، یه دستگاه گیتار را از زیر لباسش بیرون کشید و دو دستی تقدیم فروشنده کرد. فروشنده بعدآ گفت: <بابا، کاری نداشت که آدم بفهمه طرف یه چیزی دزدیده، چون سر گیتار مث دمب خروس از زیر لباسش بیرون زده بود. طرف با اینکار همینطور چارشاخ مونده بود: نه میتونس بشینه نه میتونس سوار وانتش بشه.> فروشنده با پس گرفتن گیتار از شکایت صرفنظر کرد. اما بعدآ متوجه شد که ای دل غافل، یه دستگاه سیستم صوتی بی سیم هم سر جایش نیست. حالا دیگه مجبور شد به رئیس نظمیه تلفن بزنه و مشخصات دستگاه را به اون بده. معاون نظمیه هم زنگ زد خونه بابای سارق و نشانی منزلو گرفت. معاون که آژیر کشون بدر منزل رسیده بود با اجازه صاحبخونه داخل شد و توی اتاق خواب سارق وسیله را پیدا کرد. سرراهش اونو بفروشگاه بر گردوند. توی بازجویی مقدماتی، سارق گفت: <والله، چی بگیم، خیلی لازمش داشتیم.> بهر حال، سارق بجرم سرقت کمتر از 500 دلار با بازداشت شد.
DE QUEEN,
آدمیت را چهار وجه است: یکی درست اندیشیدن؛ دیگر برخورداری از استقلال اراده؛ سوم داشتن توانایی تشخیص خوب از بد؛ چهارم قبول واقعیت مرگ و مختومه شدن حیات. درست اندیشیدن معادل است با منطقی فکر کردن. استقلال اراده یعنی اخذ تصمیم ناشی از تعقل خویش و نه منتج از تلقینات آشکار و پنهان محیط. تشخیص خوب از بد مستلزم شناخت طیف وسیع خوب و بد در عالم هستی است و نه در منطقه ای خاص. قبول مرگ، که و جه تمایز بارز انسان با حیوان است، بشر را در دو جهت متنافر سوق داده است: یکی اکثریتی قریب باتفاق که دوست دارند انسان عمر جاوید داشته باشد و این جاودانی بانها امید می بخشد و دستهء قلیلی که انسان را همطراز دیگر موجودات عالم هستی می دانند. یاددآوری: این چهار وجه باید متفقآ عمل کنند و هیچ کس مادر زادی واجد این شرایط نبوده است، بلکه متکی بو ده است بر تحصیل در علوم غیر فنی مانند فلسفه و علوم اجتماعی و روانشناسی و تاریخ و ادبیات و امثالهم و کسب تجربه ای مفید درسایه این علوم مکتسبه.
کم سن و سال ترین فردی که بر فراز هفت قارهء عالم اسکی کرده است کودکی است بنام « Timothy Turner-Hayes » تبعه امریکا. وی از سن چهار سالگی اسکی را در «پیستی» واقع در ایالت « Vermont» امریکا آغاز کرد و در سن 13 سال و اندی در « February 19, 2005» به ژاپن رسید.
کوچکترین سگ، از لحاظ جثه، « Heaven Sent Brandy» نامدارد که ماده است و از نژاد «chihuahua» می باشد. این سگ کوچک از نوک پوزه تا انتهای آزاد دمش 2/15 سانتیمتر (باندازهء یک خودکار بیک) طول دارد. متعلق است به خانمی بنام « Paulette Keller » ساکن « Largo»، فلوریدای امریکا.
شخصی بنام « Matthew Henshaw »، تبعهء استرالیا، شمشیری واقعی و نه جمع شونده، بطول تقریبآ 40 سانتیمتر را در حلق خود فرو کرد و سپس در مقابل مسؤلین رکورد های جهانی «گینس» واقع در «سیدنی» استرالیا، یک گونی سیب زمینی بوزن 20 کیلو گرم را از آن بمدت پنج ثانیه آویزان نمود. تاریخ نمایش و ثبت: 16 آوریل 2005 برابر با 27 فرودین 84
چهار شنبه ،ژانویه، پلیس « FREEHOLD TOWNSHIP» ایالت نو جرسی پیامی تلفنی دریافت داشت مبنی بر اینکه جسمی بخانه ای اصابت کرده است که پس از عبور از سقف خانهء دو طبقه و آسیب رساندن به کاشی های حمام، کمانه کرده روی دیوار خانه فرو نشسته است. یکی از استادان دانشگاه «Rutgers University » میگوید: همه ساله بین 50-20 قطعه شیئ سنگ مانند از آسمان بروی زمین سقوط میکند. بنابراین شنیدن سقوط اشیاء سماوی چندان عجیب نیست، ولی اینبار شیِِئ فرود آمده از جنس سنگ نیست بلکه این شیِِئ باندازه توپ ورزش گلف است و وزنی معادل وزن یک قوطی کنسرو سوپ دارد. معاون رئیس پلیس شهر گفته است که در مدت خدمتش هرگز چنین شیِِئ ای ندیده است و امیدواراست که بلکه ظرف 72 ساعت بتواند هویت این شیِِئ را مشخص کند. مسؤل امور هوا نوردی امریکا که فردی را برای تحقیق بمحل اعزام کرده بود میگوید: این شیِِئ از هواپیما جدا نشده است و در واقع منشاء آن نامشخص است.
